سلام به دوستان عزیزم
امیدوارم حال همه شما خوب و تو این روزای پاییزی دلاتون بهاری باشه.
چند وقته که دیر به دیر آپ میکنم ولی به وبم سر میزنم و نظرات دوستان رو میخونم. راستش تو این مدتی که صبح بهاری رو دارم، همیشه سعی کردم در آن مطالبی رو بگذارم که واقعا به دل خودم می شینه با این امید که خواننده های وبلاگم از آنها لذت ببرند. داستانها و متنهایی رو انتخاب میکردم که هر کدوم در واقع تلنگر کوچکی برامون باشه و مسائلی رو به ما یادآوری کنه.
تو این مدت غیبتم نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم، نه ... اما احساس میکردم هر چی میخونم یا به ذهنم میرسه تکراریه و شاید به نظر شما هم جالب نباشه. اما گاهی مطالبی تکراری هستن ولی هر قدر هم که تکرار بشن از ارزششون کم نمیشه.
تا حالا به این موضوع فکر کردین که هر کدام از ما در زندگی روزمره مان چقدر سعی میکنیم نظم ایجاد کنیم؟ از نظم در چیدمان خونه و لباس پوشیدن گرفته تا برنامه ریزی در کارها و رعایت نظم در سطح شهر و ... و خیلی وقتها به دلیل اینکه بعضیها نظم رو رعایت نمیکنند ناراحت میشیم و شکایت میکنیم.
حالا اگر از دنیای کوچک خودمون فاصله بگیریم و یه کم از بالاتر نظاره گر باشیم میبینم خدای مهربون خوب بنده اش رو میشناخته و با توجه به این خصوصیت انسان هر گوشه از دنیای آفرینش رو نظم داده. از نظم سلولهای کوچک داخل بدن خودمون گرفته تا نظم در گردش سیارات و ...
یه روز اتفاقی حشره بسیار کوچکی دیدم که واقعا منو شگفت زده کرد. حشره ای که حتی از مورچه کوچکتر بود نقش و نگاری روی پشتش داشت که واقعا زیبا و خیره کننده بود. با خودم گفتم خدایا حکمتت چه بوده که چنین نقش و نگار زیبایی رو روی پشت حشره به این کوچکی خلق کردی؟ شاید میخواستی به من بنده بفهمونی که حتی ریزترین مخلوقاتم از نظر من پنهان و فراموش شده نیست. راستش اون لحظه خیلی به فکر فرو رفتم و با خودم گفتم اینها که میبینی نعمت نیست؟ چند بار برای این نظمی که خدا در دنیای تو برقرار کرده سجده شکر به جا آوردی؟ نظم در بدنت، در روز و شبت، در سرما و گرما در تمام چیزهایی که بهشون احتیاج داری تا زندگی کنی و زنده بمونی و اگر هر کدوم از اونها تغییر کنه زندگی تو هم دگرگون میشه. خدایا همینجا میخوام دوباره بگم: هزاران بار شکرت...
شاید خیلی وقتها با موردی مشابه این مواجه شده باشیم اما خواسته یا ناخواسته ازش گذشتیم و بهش فکر نکردیم. بیایید از این به بعد با دقت بیشتری به اطرافمون نگاه کنیم. خداوند واقعا دوست داشتنی و پرستیدنی است.

سلام خدمت همه دوستان عزیزم
امیدوارم همگی خوب و خوش و سلامت باشید
ماه رمضان هم تمام شد، انشالله که نماز و روزه هاتون قبول باشه
به مناسبت شروع ماه مهر یه متن کوچیک و بامزه براتون گذاشتم، امیدوارم خوشتون بیاد 

معلم داشت جریان خون در بدن را به بچهها درس مىداد. براى این که موضوع براى بچهها روشنتر
شود گفت بچهها! اگر من روى سرم بایستم،
همان طور که مىدانید خون در سرم جمع مىشود و صورتم قرمز مىشود. درسته؟
بچهها گفتند: بله
معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستادهام خون در پاهایم جمع نمىشود؟
یکى از بچهها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست. 
برگرفته از سایت داستانک
سلام خدمت همه دوستان عزیز و مهربانم
فرا رسیدن ماه مبارک رمضان را تبریک میگم
توی این روزهای عزیز ما رو فراموش نکنید
التماس دعا
بر شما عاشقان و منتظران مبارکباد
.jpg)
|
داش پسرهای جوان دیروزی |
کاکل پسرهای جوان امروزی |
دخترخانمهای جوان دیروزی |
دخترخانمهای جوان امروزی |
|
|
چه ورزشی را دوست دارند |
کشتی با چوخه |
راگبی |
یک قل دو قل |
ایروبیک |
|
چه کتابهایی را میخوانند |
هزار و یک شب |
هری پاتر |
آیین همسرداری و بچه داری |
طالع بینی هندی درمورد ازدواج – بامداد خمار |
|
نحوه لباس پوشیدن آنها چگونه است |
شلوار پاچه تفنگی،کت چاک وسط با چهارخانه های درشت قهوه ای،پیراهن یقه هفت،کفش قیصری |
شلوار جین،کت اسپرت،کفش نبوک،تی شرت یقه گرد چسب اجق وجق ! |
پوشش گل منگلی، شلوار مشکی، کفش سفید |
شال آب رفته، مانتوی آب رفته، شلوار آب رفته، کفش صورتی ذق ! |
|
معیار انتخاب همسر از نظر آنها |
سنگین و رنگین باشد |
تو دل برو باشد |
رسیدن دست به دهان پسر |
رسیدن دست عزرائیل به پدر پولدار پسر |
|
خودشان را چطور گریم میکنند |
مو فرفری پشت بلند،سبیل چخماغی،ریش تراشیده،ابروها پیوست |
مو گلت شده پشت بلند،ریش پنترا،سبیل تراشیده،ابروها شیطونی |
موهای بلند به حدی که به پاشنه پا برسد |
موهای سیخ سیخی،فر شش ماهه،مش دورنگ |
|
نصف حقوقشان را خرج چه چیزی میکنند |
خرج رفقا |
پیامک زدن |
تهیه جهیزیه |
خرید لباس، عطر و ادکلن |
|
طریقه دوست یابی و معیار انتخاب دوست از نظر آنها |
مرامی-دعواگر باشد(جگر شیر داشته باشد) |
چت-مایه دار باشد |
همسایه-اجباری و بدون معیار |
دانشگاه-با کلاس باشد |
|
اگر پول دستشان برسد اولین چیزی که میخرند یا عوض میکنند |
یک جفت آینه های ایولی برای موتور گازی شان |
موبایل چخ چخی |
چرخ خیاطی |
عینک آفتابی |
|
چه کسی را در زندگی الگو قرار میدهند |
پدرشان |
هر کسی غیر از پدرشان |
مادر بزرگ |
دخترخاله مینا |
بر گرفته از هفته نامه جیم

ده روز از بستری شدن دختر در بیمارستان میگذشت و او هنوز به هوش نیامده بود. دکترها همه تلاششان را برای بهبودی او کردند، اما کاری از دست آنها برنیامد. پدر و مادر همچون پروانه گرد وجود دخترشان میچرخیدند و جز دعا کاری از دستشان برنمی آمد. دکتر «جهانبخش» آنها را به اتاقش دعوت کرد. مقابل دکتر نشستند و خیره به او منتظر ماندند تا چیزی بگوید. دکتر که نمیدانست چگونه باید موضوع را بیان کند، نفس عمیقی کشید و گفت: طی این یکسالی که بیمار تحت نظر من بوده تا به حال به این صورت تشنج حاد نداشته است. ما در این ده روز به امید هوشیاری دختر شما هر چه در توان داشتیم به کار بردیم و با سایر دکترهای مغز و اعصاب مشورت کردیم. اما نتوانستیم به درمان واحدی برسیم. اگر وضع به همین صورت بگذرد و بیمار از بیهوشی خارج نشود بسیار خطرناک خواهد بود.
پدر دلمرده تر از آن بود که بتواند چیزی بگوید. خاموش و در هم ریخته، سرش را روی میز گذاشت و با صدای بلند گریست. مادر که نفس در سینه اش حبس شده بود، به دکتر خیره ماند. لحظات به سختی میگذشت. سخت تر از ثانیه های ده روز گذشته. زن یکباره از جا پرید و شتابان خود را به اتاق دخترش رساند و سرش را روی تخت دخترش گذاشت و بلند بلند گریست و درحالیکه نفس نفس میزد، دست برد و قرآن را برداشت و به سینه اش چسباند و از خدا یاری خواست. قرآن را گشود. تصویر گنبد و بارگاه حضرت رضا(ع) که در میان برگه های قرآن بود، دلش را هوایی کرد. چشمهایش را بست و تصویر پنجره فولاد در ذهنش جان گرفت. دلش را به پنجره فولاد گره زده و از امام یاری خواست. اشک ریخت و به درگاه خدا التماس کرد.
زیر لب سوره عصر را خواند و تکرار کرد: و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر...
ساعتها از توسل مادر میگذشت. او تمام شب را به امید شفای دخترش به درگاه خدا اشک ریخته و التماس کرده بود.
صدای موذن دلها را خدایی میکرد. مادر که تازه نمازش تمام شده بود، کنار بستر دختر آمد و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و درحالیکه به صورت دخترش خیره شده بود گفت: خدایا! سلامتی دخترم را از تو میخواهم. خدای مهربان! تو که الرحمن و الرحمینی به جوانی دخترم رحم کن. او فقط شانزده سالشه. به او رحم کن. زن با خدا نجوا میکرد و اشک میریخت. ناگهان پلکهای دختر تکان خورد. مادر فکر کرد خیالاتی شده یا شاید تاثیر بی خوابی چند روز اخیر است. پلکهایش را فشرد و دوباره به چشمهای دختر خیره شد. دوباره پلکهای او تکان خورد. مادر با شادمانی از اتاق بیرون دوید و فریاد زد: آقای دکتر!
پرستارها به سوی مادر دویدند و پرسیدند:چه خبر شده؟
مادر بریده بریده گفت: دخترم ... دخترم ... به هوش ... . و از هوش رفت. مادر کنار تخت دختر بستری شد. وقتی به هوش آمد صدای دخترش به او آرامش داد. زن به دخترش که روی تخت کنارش نشسته بود، چشم دوخت. ته چشمهای نمدار مادر چیزی برق زد. روی لبهایش لبخند جان گرفت و قوی شد و یک باغ شکوفه به روی دخترش پاشید.
دختر گفت: وقتی که آمد خواب بودم. هر چه به من نزدیکتر میشد، گرم و گرمتر میشدم. به من که رسید، همراهش شدم و با هم به طرف درخت توت وسط حیاط رفتیم. ایشان از من پرسیدند: از من چه میخواهی؟
من گفتم: آقا ! من مریضم. شفا میخواهم. آقا با مهربانی فرمودند: شفا که گرفتی. دیگر چه میخواهی؟
من گفتم: اگر شفا بگیرم دیگر چیزی نمیخواهم.
امام لبخندی زدند و درحالیکه از من دور میشدند، فرمودند: به خانه برگرد. دیگر نگران نباش.
اشک و لبخند در چهره دختر به هم گره میخورد. دختر نگاه بارانی اش را به مادر دوخت و گفت: من شفایم را از دعای خیر شما دارم ...
برای مادر عجیب بود. هر بار دخترش بعد از تشنج دچار لکنت زبان میشد، اما حالا میتوانست جملات را کامل بیان کند.
دکتر دستور انجام آزمایش داد. او اندیشناک چشم به برگه های آزمایش دوخت. هنوز متحیر بود. ولی آنچه که از نتیجه آزمایشها بر می آمد، حاکی از عدم امواج تشنجی و سالم بودن مغز بود. پزشک به پدر و مادر گفت: دختر شما مرخص است و نیازی به درمان طبی ضدتشنجی ندارد. آنها به سوی خانه رهسپار شدند. جمعیتی از اقوام و همسایگان منتظر ورود آنها بودند تا معجزه امام هشتم(ع) را با چشم خود مشاهده کنند.
و بدین صورت در بهار سال 1383 خانم ن–و از بجنورد با لطف خداوند و عنایت مولا علی بن موسی الرضا(ع) سلامتی از دست رفته اش را بازیافت و باردیگر نهال زندگی پدر و مادری پر از شکوفه های امید شد.
با نام رضا به سینه ها گل بزنید
با اشک به بارگاه او پل بزنید
فرمود که هر زمان گرفتار شدید
بر دامن ما دست توسل بزنید


چشمهایش را که باز کرد٬ نور مهتابی پاشید داخل چشمهایش. به ساعت دیواری نگاه کرد. ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب بود. چرا این موقع شب هنوز برقها روشن است؟
دختر به یکباره نشست و به مادر که در کنج اتاق نشسته بود و قرآن میخواند٬ خیره شد. دلهره همه وجودش را پر کرد. مادر هنگام نگرانی و بی قراری به قرآن پناه میبرد و از خدا کمک میخواست. گیج شده بود. هزار علامت سوال در ذهنش آمده بود که چرا این موقع شب ٬ مادر بیدار است؟ پدر کجاست؟
از جا برخاست ٬به سوی مادر رفت.
- مامان! بابا کجاست؟
مادر با مهربانی به او نگاه کرد و گفت: هنوز نیامده.
- چرا به بابا زنگ نمیزنین؟
- گوشی اش خاموش است.
دختر دلش گرفت و به طرف پنجره رفت. آن را گشود. شب روی سر شهر سایه انداخته بود. ابرهای تیره آسمان را پوشانده بود. باران با قطره های درشت میبارید و تن خسته خیابان را میشست. در این شب بهاری خیابان خلوت از شلوغی و هیاهوی روز نفس راحتی میکشید. چراغ خانه ها خاموش بود و همه جا تاریک. دختر نگاهش را به آسمان دوخت ٬از خدا سلامتی پدرش را خواست. یک سیاهی از انتهای خیابان پیدا شد. نزدیک و نزدیکتر شد. دختر شادمان فریاد زد: مامان ٬ بابا اومد!!
پدر ٬پیاده درحالیکه موتور خاموشش را با خود می آورد٬ به خانه نزدیک شد. دختر شتابان در را گشود. چهره تکیده و خیس پدر ٬خسته تر از همیشه بود. قطرات باران از لباسهایش میچکید. صورت پدر خونی و بود و دستهایش خراش داشت. دختر از دیدن این صحنه ٬چهره اش را ترس و اندوه پوشاند. دستهایش سرد و بدنش سست شده بود. آرام آرام روی پاهایش نشست. مادر کنار پدر نشسته و بر روی زخمهای او مرهم میگذاشت.
قطرات اشک بی اختیار صورت دختر را می شست. خیلی دلش گرفته بود. به رخت خواب رفت و چشم بر هم گذاشت. چشمهای کم نور پدر از یک سو و تاریکی و بارندگی از سوی دیگر باعث زمین خوردن او شده بود.
بیرون باران تند میبارید. صدای برخورد قطرات باران با پنجره و صدای رعد همراه با ریزش آب از ناودانها سمفونی ناموزونی را مینواخت که اعصاب او را میخراشید. دختر سرش را در بالش فرو برد و گریست. چشمهایش را بست. پلکهایش خسته و سنگین شده بود. پدر درحالیکه میخندید٬ سوار بر موتورسیکلت به سویش می آمد. یکباره به زمین خورد. دختر شتابان خود را به پدر رساند. خون گرم بر آسفالت راه گرفته بود.خانه خیلی بزرگ شده بود. همه با لباس مشکی در رفت و آمد بودند.صدای گریه مادر توی سرش میپیچید و خیره به عکس پدر نگاه میکرد. دور لبها و روی گونه هایش سوزن سوزن میشد. یکباره فریادی زد. لرزید و لرزید. مادر و پدر با شنیدن فریاد او بالای سرش آمدند. او میلرزید. آنها همه تلاش خود را کردند که او را بیدار کنند٬ اما فایده ای نداشت ...
ادامه دارد...
بر گرفته از مجله زائر- نویسنده: محبوبه علیان نژادی
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در بین کار گفتگوی جالبی بین او و آرایشگر در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع "خدا" رسیدند، آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمیکنی؟
آرایشگرجواب داد: کافیست به خیابان بروی تا بدانی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو اگر خدا وجود داشت پس چرا این همه مردم مریض می شوند؟
بچه های بی سرپرست پیدا میشود؟
اگر خدا بود نباید درد و رنجی وجود میداشت؟
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میدهد این همه درد و رنج وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده و ظاهری کثیف و به هم ریخته .
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد. او به آرایشگر گفت: می دانی چیست ؟ به نظر من هم آرایشگری وجود ندارد.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم .
مشتری با اعتراض گفت: نه. آرایشگرها وجود ندارند. چون اگر وجود داشتند، هیچکس مثل مردی که بیرون بود پیدا نمی شد با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده.
آرایشگر گفت: نه بابا آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تایید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و به دنبالش نمی گردند.
برای همین است که که این همه درد ورنج در دنیا وجود دارد!

سلام خدمت دوستان و بزرگواران 
این عکسها رو در سفر کوتاهمون به کیش گرفتم 
هوا خیلی گرم بود
ولی بازم خوب بود 
حالا به هنر عکاسی بنده توجه کنید 
اولین عکس منظره طلوع خورشید. دقت کنید طلوع خورشید نه غروب ![]()

دومین عکس خرچنگهای نان به دست. جالبه نمیدونستم خرچنگها هم نون دوست دارن ![]()

سومی یه خرچنگ خجالتی که سرشو یوایشکی از آب بیرون آورده
![]()

ادامه مطلب هم داره ه ه . اونم ببینید ![]()


