صبح بهاری

شعر × داستان کوتاه × متن ادبی × عکس

خدایا سرده این پایین

از اون بالا تماشا کن

اگه میشه فقط گاهی

خودت قلب منو "ها" کن

خدایا سرده این پایین

ببین دستامو میلرزه

دیگه حتی همه دنیا

به این دوری نمی ارزه

تو اون بالا ، من این پایین

دوتاییمون چرا تنها؟

اگه لیلا دلش گیره

بگو مجنون چرا تنها؟

بگو گاهی که دلتنگم

از اون بالا تو میبینی

بگو گاهی که غمگینم

تو هم دلتنگ و غمگینی

خدایا من دلم قرصه

کسی غیر از تو با من نیست

خیالت از زمین راحت

که حتی روز ، روشن نیست

کسی اینجا حواسش نیست

که دنیا زیر چشماته

یه عمره یادمون رفته

زمین دار مکافاته

فراموشم میشه گاهی

که این پایین چه ها کردم

که روزی باید از اینجا

بازم پیش تو برگردم

خدایا وقت برگشتن

یه کم با من مدارا کن

شنیدم گرمه آغوشت

اگه میشه منم جا کن

نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1393ساعت 9:49 توسط بهار| |

آپلود عکس


آخرین پستی که گذاشتم بهار 90 بود

و الان بهار 93


عمر چقدر زود میگذره و ما تنها نظاره گر شمارشگر روزهای عمرمون هستیم

امیدوارم

و از خدا میخوام

روزهای عمر عزیزانم خوش و شیرین بگذره


سلاااااااااااااااااااااااااام من برگشتم

چقدر اینجا گرد و غبار داره

باید وبلاگ تکونی کنم

اگه عمری باقی باشه و مشغله های زندگی بگذاره


دوستانم سلام...


نوشته شده در هفدهم فروردین 1393ساعت 15:39 توسط بهار| |


بخوان ما را

منم پروردگارت
خالقت از ذره اي ناچيز
صدايم كن مرا .اموزگار قادر خود را
قلم را. علم را. من هديه ات كردم .بخوان مارا منم معشوق زيبايت
منم نزديكتر از تو به تو. اينك صدايم كن
رها كن غير ما را. سوي ما بازآ
منم پروردگار پاك بي همتا. منم زيبا .كه زيبا بنده ام را دوست مي دارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو ميگويد
تو را در بيكران دنياي تنهايان. رهايت من نخواهم كرد
بساط روزي خود را به من بسپار. رها كن غصه ي يك لقمه نان و اب فردا را
تو راه بندگي طي كن عزيزا من خدايي خوب مي دانم
تو دعوت كن مرا با خود به اشكي .يا خدايي ميهمانم كن
كه من چشمان اشك الوده ات را دوست ميدارم
طلب كن خالق خود را. بجو مارا تو خواهي يافت
كه عاشق مي شوي بر ما و عاشق مي شوم بر تو
كه وصل عاشق و معشوق هم. اهسته ميگويم. خدايي عالمي دارد
قسم بر عاشقان پاك با ايمان
قسم بر اسب هاي خسته در ميدان
تو را در بهترين اوقات اوردم
قسم بر عصر روشن .تكيه كن بر من
قسم بر روز. هنگامي كه عالم را بگيرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور رهايت من نخواهم كرد
بخوان مارا. كه ميگويد كه تو خواندن نميداني؟
تو بگشا لب. تو غير از ما خداي ديگري داري؟
رها كن غير مارا آشتي كن با خداي خود
تو غير از ما چه مي جويي؟
تو با هر كس به غير از ما چه ميگويي؟
و تو بي من چه داري؟ هيچ!
هزاران كهكشان و كوه و دريا وخورشيد و گياه و نور و هستي را .براي جلوه ي خود آفريدم من
ولي وفتي تو را من افريدم بر خودم احسنت ميگفتم
تويي زيباتر از خورشيد زيبايم. تويي والاترين مهمان دنيايم كه دنيا بي تو چيزي چون تورا كم داشت
تو اي محبوب تر مهمان دنيايم. نميخواني چرا ما را؟ مگر ايا كسي هم با خدايش قهر ميگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشكستي. ببينم من تو را از درگهم راندم؟
اگر در روزگار سختي ات خواندي مرا. اما به روز شادي ات يك لحظه هم يادم نميكردي.به رويت بنده ي من هيچ اوردم؟
كه ميترساندت از من؟رها كن ان خداي دور آن نامهربان معبود.ان مخلوق خود را.
اين منم پروردگار مهربانت.خالقت.اينك صدايم كن مرا.با قطره اشكي
به پيش اور دو دست خالي خودرا.با زبان بسته ات كاري ندارم . ليك غوغاي دل بشكسته ات را من شنيدم
غريب اين زمين خاكي ام.ايا عزيزم حاجتي داري؟
تو اي از ما كنون برگشته اي.اما كلام اشتي را تو نميداني؟
ببينم چشمهاي خيست ايا گفته اي دارد؟
بخوان ما را. بگردان قبله ات را سوي ما. اينك وضويي كن. خجالت ميكشي از من؟
بگو جز من كس ديگر نمي فهمد. به نجوايي صدايم كن. بدان اغوش من باز است
براي درك اغوشم, شروع كن, يك قدم با تو, تمام گام هاي مانده اش با من...



نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:1 توسط بهار| |


از ابوسعید خدری نقل شده:

روزی امیرالمومنین از فاطمه زهرا(س) سوال کردند: آیا چیزی برای خوردن داری؟

حضرت زهرا جواب داد: سوگند به خدا که هیچ چیز برای خوردن ندارم! حتی دو روز است که تو را بر خود و فرزندانم مقدّم داشتم و تنها ، برای تو غذا آماده می سازم!

علی(ع) از شنیدن این خبر متاثر گشت و فرمود: چرا به من اطلاع ندادی تا برای شما طعامی تهیه کنم؟

فاطمه(س) فرمود: من از خداوند متعال شرم می کنم تا تو را به کاری تکلیف کنم که قدرت انجام آن را نداشته باشی!

مولا از خانه خارج شد. از شخصی یک دینار قرض گرفت تا برای خانواده اش نان تهیه کند، ولی در راه مقداد، یکی از شیعیان خالصش را دید. او بسیار نگران بود. به علت حس مسئولیت، علی(ع) دلیل نگرانی و ناراحتی اورا سوال کرد.

مقداد عرض کرد: یا علی(ع) سوگند به خدا، در خانه بچه هایم گریه می کنند، آنها در اثر گرسنگی توان خود را از دست داده اند. من از دیدن گریه آنها شرم میکنم. زیر آفتاب سوزان قرار گرفتن بهتر از شنیدن صدای گریه گرسنگان درون خانه است.

علی(ع) بسیار ناراحت شد و چشمان مبارکش پر ازاشک گشت و اشکهایش از محاسنش فرو ریخت، لذا رو به مقداد کرد و فرمود: زهرا و حسینین من هم گرسنه اند، آنان روزسومی است که نان نخورده اند، من یک دینار قرض کرده ام. پس تو را بر خو د و فرزندان گرسنه ام مقدم میدارم. آنگاه دینار را به مقداد هدیه کرد و خود به مسجد رفت و مشغول نماز شد.

مولا بعد از مغرب هم به خانه بازنگشت، زیرا او دست خالی بود و بچه هایش گرسنه بودند. از طرف دیگر پیامبر(ص) هم قصد داشت آن شب در خانه علی (ع) باشد. بعد از نماز مغرب در حالیکه علی(ع) در صف اول جماعت نشسته بود، پیامبر اکرم(ص) با پای مبارک بر تن علی زد و فرمود: علی جان برخیز! حاضری امشب مرا مهمان خود کنی؟

مولا سکوت کرد و پیامبر فرمودند: آیا نمی خواهی مرا مهمان کنی؟

علی سکوت را شکست، و ازدادن جواب منفی حیا کرد و عرض کرد: یا رسول الله بفرمایید!

پیامبر(ص) دست علی (ع) را گرفت و با هم به حضور حضرت فاطمه رفتند. فاطمه(س) در حال نماز و مناجات بود. هنوز از سجده فارغ نشده بود که دیگی پر از غذای مطبوع در کنارش قرار گرفت. چون صدای پدر و شوهرش را شنید مصلای خود را ترک کرد و به پدرش سلام کرد.پدرش نیز از دیدن او بسیار شادمان شد و جویای حال وی شد.

پس سفره گسترده شد و دیگی پر از غذا در کنار سفره قرار گرفت. در حالیکه علی چشمان نگران خود رابه آندو دوخته بود ، به فاطمه(س) فرمود: مگر صبح نگفتی که غذا و طعام نداریم؟

پیش از آنکه فاطمه(س) جواب بگوید ، پیامبر (ص) دست مبارکش را بر شانه علی (ع) زد و فرمود: علی جان! این غذا پاداش همان یک دیناری است که تو به مقداد دادی. خداوند از غیب و از پیشگاه خود این طعام را برایتان فرستاده است. خداوند به هر کسی که بخواهد روزی بی حساب مرحمت می فرماید.

نوشته شده در ششم اردیبهشت 1390ساعت 10:54 توسط بهار| |

سلام دوستای عزیزم


میدونم مدت زیادی که اینجا را ترک کرده بودم و به هیچ کدوم از شما سر نمی زدم. راستش توی یک سال گذشته زندگی من تغییرات بزرگی کرده و زمانی را لازم داشتم تا بتونم خودم را با شرایط جدیدم وفق بدم.

امیدوارم بتونم دوباره مثل سابق گرمی لطف و محبت هاتونو احساس کنم و بفهمم که منو فراموش نکردین

از همتون ممنون و عذرخواهم

نوشته شده در ششم اردیبهشت 1390ساعت 9:55 توسط بهار| |


آلکساندر در جوانی یک هنرمند به تمام معنا بود، یک سفالگر ماهر، دارای یک همسر و دو فرزند پسر. یک شب، پسر بزرگش دچار دل درد شدیدی شد. چون فکر می کرد یک مشکل ساده و زودگذر است چندان قضیه را جدی نگرفت. غافل از اینکه او به آپاندیس حاد مبتلا شده بود و همان شب نیز چشم از جهان فرو بست. وقتی فهمید با اندکی تدبیر و اقدام به موقع میتوانست مانع از مرگ کودکش بشود دچار عذاب وجدان شدیدی شد و اوضاع روحی اش به هم ریخت. از همه بدتر این که همسرش مدت کوتاهی بعد او را برای همیشه ترک کرد، دیگر الکس مانده بود و یک پسر بچه 6ساله. درد و رنج بی امان حاصل از این ضربه های سخت از آلکس یک معتاد ساخت تا بلکه از این طریق بتواند خودش را تسکین دهد. رفته رفته یک معتاد تمام عیار شد.

با بدتر شدن وضعیت اعتیادش، همه دار و ندارش را به تدریج از دست داد. خانه اش، زمینش، ابزارهای کار هنری اش و خیلی چیزهای دیگر. سرانجام درحالیکه تنهای تنها شده بود در یک اقامتگاه چشم از جهان فروبست.

وقتی خبر مرگش را شنیدم، همان عکس العمل تحقیرکننده ای را نشان دادم که خیلی ها با شنیدن خبر مرگ افرادی که هیچ چیز باقی نمیگذارند، از خود نشان می دهند : " چه زندگی تلخی داشت! چه ضربه سختی توی زندگی خورد! "

با گذشت زمان تصمیم گرفتم در قضاوت خصمانه خود نسبت به آلکس تجدید نظر کنم. راستش را بخواهید، من پسر آلکس را که حالا سن و سالی از او گذشته خیلی خوب می شناسم. ارنی ، یکی از مهربانترین ، دلسوزترین و دوست داشتنی ترین افرادی است که تا به امروز می شناسم. من رفتار او را با بچه هایش به دقت نظاره کردم و دریافتم که تا چه اندازه عشق در روابط میان آنها جاری است. از سوی دیگر، اعتقاد دارم که مهربانی و دلسوزی ریشه و پیشینه ای عمیق در زندگی افراد دارد.

زیاد نمیشنیدم که ارنی حرفی از پدرش بزند. دفاع کردن از یک معتاد بسیار دشوار است. روزی عزمم را جزم کردم و از او پرسیدم: " وافعا از یه چیزی در تعجبم. اینکه میدونم پدرت تنها کسی بود که در تربیت تو نقش داشته. اون چه کار کرد که تو چنین پسر خوب، مهربون و خاصی بار اومدی؟ "

ارنی پس از چند دقیقه ای سکوت گفت: " از وقتی که من پسر کوچولویی بودم تا موقعی که (در سن 18سالگی) از خونه پدری ام رفتم، آلکس هر شب میومد توی اتاقم ، بوسم می کرد و بعد می گفت : " پسر گلم به اندازه تمام دنیا دوستت دارم "

با شنیدن این حرف اشکم سرازیر شد و از فکر این که چه قضاوت احمقانه ای درباره الکس کردم و او را یک بازنده خواندم ، لرزه بر اندامم افتاد. درست است که او دست خالی از این جهان رخت بربست ، بی آنکه ارثیه ای برای تنها فرزندش باقی بگذارد، اما او پدری بود به غایت مهربان که عشق را به فرزندش ارزانی میداشت. و تنها عشق است که در این دنیا می ماند.

بر گرفته از مجله موفقیت-شماره 196

 

نوشته شده در بیست و نهم شهریور 1389ساعت 18:26 توسط بهار| |