X
تبلیغات
صبح بهاری























صبح بهاری

شعر × داستان کوتاه × متن ادبی × عکس



سلام اي تنها بهونه واسه ي نفس کشيدن
هنوزم پر مي کشه دل براي به تو رسيدن
واسه ي جواب نامت مي دونم که خيلي ديره
بذا به حساب غربت نکنه دلت بگيره
عزيزم بگو ببينم که چه رنگه روزگارت
خيلي دوست دارم تو مهتاب بشينم يه شب کنارت
سر تو مهربوني بذاري به روي شونم
تو فقط واسم دعا کن آخه دنبال بهونم
حالم رو اگه بپرسي خوبه تعريفي نداره
چون بلاتکليفه عاشق آخه تکليفي نداره
نکنه ازم برنجي تشنه ام تشنه ي بارون
چه قدر از دريا ما دوريم بيگناهيم هر دو تامون
بد جوري به هم مي ريزه من و گاهي اتفاقي
تو اگه نباشي از من نمي مونه چيزي باقي
مي دوني که دست من نيست بازياي سرنوشته
رو قشنگا خط کشيده زشتا رو برام نوشته
باز که ابري شد نگاهت بغضتم واسم عزيزه
اما اشکات رو نگه دار نذار اينجوري بريزه
من هنوز چيزي نگفتم که تو طاقتت تموم شد
باقيش و بگم مي بيني گريه هات کلي حروم شد
حال من خيلي عجيبه دوست دارم پيشم بشيني
من نگاهت بکنم تو، تو چشام عشق رو ببيني
يادته من و تو داشتيم ساده زندگي مي کرديم
از همين چشمه ي شفاف رفع تشنگي مي کرديم
يه دفه يه مهمون اومد عقلم رو يه جوري دزديد
دل تو به روش نياورد از همون دقيقه فهميد
اولش فکر نمي کردم که دلم رو برده باشه
يا دلم گول چشاي روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و ديدم دل من ديوونه تر شد
به تو گفتم و دلت از قصه ي من با خبر شد
اولش گفتم يه حسه يا يه احترام ساده
اما بعد ديدم که عشقه آخه اندازش زياده
تو بازم طاقت آوردي مث پونه ها تو پاييز
سرنوشت تو سفيده ماجراي من غم انگيزه
بد جوري ديوونتم من فکر نکن اين اعترافه
هميشه نبودن تو کرده اين دل و کلافه
مي دونم فرقي نداره واست عاشق بودن من
مي دونم واست يکي شد بودن و نبودن من
من خودم خوندم تو چشمات يه کسي اين رو نوشته
اما روح من يه درياست پره از موج و تلاطم
ساحلش تويي و موجاش خنجراي حرف مردم
آخ چه لذتي داره ناز چشماتو کشيدن
رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن
من که آسمون نبودم اما عشق تو يه ماهه
سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بي گناهه
تو که چشماي قشنگت خونه ي صد تا ستاره س
تو که لبخند طلاييت واسه من عمر دوباره س
بيا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن
من بدون تو مي ميرم بيا و بهم کمک کن

مریم حیدرزاده
نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:38 توسط بهار| |


سلام خدمت دوستان محترم که نمی دونم چرا کم پیدا شدن!!!!

احتمالا مشکل از وبلاگ منه که بیننده کم داره. پس اونایی که تشریف میارن لطف کنن تو قسمت نظرات ایراد کارمو بهم بگن.

بله، به پیشنهاد یکی از دوستان عزیزم تصمیم گرفتم با صحبتهایی کوتاه با شما عزیزان ارتباط برقرار کنم تا محیط صمیمی تر بشه. شاید شما دلتون رحم بیاد و یه چیزی برام بنویسید.

نقاشیهام که تعریفی نداشت، می دونم. البته این کارها جز کارهای ابتدایی من بود نقاشیهای خیلی بهتری دارم که متاسفانه به دلیل اینکه الان پیشم نیستن ازشون عکسی نداشتم که بذارم.

و اما.........
چند تا کلیپ های کوتاه درست کردم که در آینده براتون می ذارم، البته اگه شما عزیزان موافق باشید.
خیلی دوست دارم با صحبتهای زیباتون منو یاری کنید چون تازه واردم و خیلی چیزها رو بلد نیستم.
پس حتما برام بنویسید. منتظرم.

نظرات زیباتون رو در پست قبل بنویسید لطفا.

از همه شما دوستان گل سپاسگزارم
  


نوشته شده در بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 9:41 توسط بهار|

دوستان عزیزم سلام
از همه شما به خاطر لطف بسیار و محبت هاتون سپاسگزارم.

امروز دوتا از نقاشی هامو در ادامه مطلب گذاشتم.
خیلی خوشحال می شم ببینیند و نظرتون رو راجع بهشون بگین.
دوست دارم ایراد کارمو بگین تا بتونم در این زمینه پیشرفت کنم.
پس حتما نظر بدین

از همه شما ممنونم



ادامه مطلب
نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1387ساعت 16:29 توسط بهار| |



كاش بر ساحل رودي خاموش
عطر مرموز گياهي بودم
چو بر آن جا گذرت مي افتاد
به سراپاي تو لب مي سودم

كاش چون ناي شبان مي خواندم
به نواي دل ديوانه تو
خفته بر هودج مواج نسيم
مي گذشتم ز در خانه تو

كاش چون پرتو خورشيد بهار
سحر از پنجره مي تابيدم
از پس پرده لرزان حرير
رنگ چشمان تو را مي ديدم

كاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابي بودم
كاش در نيمه شبي دردآلود
سستي و مستي خوابي بودم

كاش چون آينه روشن مي شد
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم مي لغزيد
گرمي دست نوازنده تو

كاش چون برگ خزان رقص مرا
نيمه شب ماه تماشا مي كرد
در دل باغچه خانه تو
شور من... ولوله بر پا مي كرد

كاش چون ياد دل انگيز زني
مي خزيدم به دلت پر تشويش
ناگهان چشم تو را مي ديدم
خيره بر جلوه زيبايي خويش

كاش در بستر تنهايي تو
پيكرم شمع گنه مي افروخت
زين گنه كاري شيرين مي سوخت
ريشه زهد تو و حسرت من

كاش از شاخه سرسيز حيات
گل اندوه مرا مي چيدي
كاش در شعر من اي مايه عمر
شعله راز مرا مي ديدي


فروغ فرخزاد
نوشته شده در بیست و دوم فروردین 1387ساعت 10:3 توسط بهار| |



آخرین ثانیه اندر پس ابهام نگه می گذرد
و من اینجا، از این لب مرز
تا به آن دورترین نقطه در آن آبادی
کوله باری دارم و دلی پر احساس
و به تنهاییِ یک برگِ گرفتار به دستان خمار آلوده باد
می روم تا ابدیت که نمی دانم چیست...
ولی این راه، رهی تازه نبود
همه رفتند از این راه، ولی ساده نبود
لاجرم حادثه ای در شُرف است
که به آرامش گلهای اقاقی در باغ
و به پرواز قناری به هوا
و به دلبستگی خاطر پروانه به شمع
کاملا مربوط است!
چه کسی دارد تاب، که در این لحظه کوتاه
به آواز حقیقت بسپارد دل خویش؟
و شود وصل به سرچشمه آرامش و عشق
چه کسی ارزش این ثانیه را می داند؟
چه کسی بار سفر را بسته است؟


مصطفی کرباسیون



تو ای نازنین
حضورت را آنچنان آرام پر کرده ای در همه جا که کس از حضور سراسرت آگاه نیست.
چون ماهی به آب، چه بی شرم بوده ام من که هر روز و هر شب حضور با شکوهت را هیچ می پنداشتم و جاهلانه به اوامرت پشت می کردم و بچه گانه از تو پنهان می کردم...
مصطفی کرباسیون



از چشم هایم که نمی بینند روی ماهت را سخت گله دارم.
اما امروز صبح سایه ات را دیدم که در کنارم بود.
وقتی گریه هایم تمام شد، دست تو بود که اشک هایم را پاک می کرد.
و سرم بر روی شانه های تو بود که آرام می گرفت.
چشم هایم را می شویم با اشک و این بار خوب می دانم، که باز تو خواهی آمد و مرا در آغوش خواهی گرفت.

مصطفی کرباسیون
 
نوشته شده در نوزدهم فروردین 1387ساعت 16:36 توسط بهار| |


معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست

از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم
مات بر جا ماند !

و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود؟


سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.

و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:


یک با یک برابر نیست....

خسرو گلسرخی
نوشته شده در پانزدهم فروردین 1387ساعت 17:17 توسط بهار| |



یک شب ز ماورای سیاهی ها
چون اختری بسوی تو می آیم
بر بال بادهای جهان پیما
شادان به جستجوی تو می آیم
سرتا بپا حرارت و سرمستی
چون روزهای دلکش تابستان
پر میکنم برای تو دامان را
از لاله های وحشی کوهستان
یک شب ز حلقه که به در کوبم
در کنج سینه قلب تو می لرزد
چون در گشوده شد تن من بی تاب
در بازوان گرم تو می لغزد
دیگر در آن دقایق مستی بخش
در چشم من گریز نخواهی دید
چون کودکان نگاه خموشم را
با شرم در ستیز نخواهی دید
یکشب چو نام من به زبان آری
می خوانمت به عالم رویایی
بر موجهای یاد تو می رقصم
چون دختران وحشی دریایی
یکشب لبان تشنه من با شوق
در آتش لبان تو میسوزد
چشمان من امید نگاهش را
بر گردش نگاه تو میدوزد
از زهره آن الهه افسونگر
رسم و طریق عشق می آموزم
یکشب چو نوری از دل تاریکی
در کلبه ات شراره میافروزم
آه ای دو چشم خیره به ره مانده
آری منم که سوی تو می آیم
بر بال بادهای جهان پیما
شادان به جستجوی تو می آیم

فروغ فرخزاد


نوشته شده در دهم فروردین 1387ساعت 15:20 توسط بهار| |

 

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم
مهران پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد
 
نوشته شده در دهم فروردین 1387ساعت 14:1 توسط بهار| |



كاش مي دانستي
چشم هايم زشكوفايي عشق تو فقط مي خواند
كاش مي دانستي
عشق من معجزه نيست
عشق من رنگ حقيقت دارد                            
اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد
كاش مي دانستي
دختري هست كه احساس تو را مي فهمد
دختري از تب عشق تو دلش مي گيرد      
دختري از غمت امشب به خدا مي ميرد         
كاش مي دانستي
تو فقط مال مني                 
تو فقط مال همين قلب پراحساس مني                        
شب من با تو سحر خواهد شد                     
تو نمي داني من
چه قدر عشق تو را مي خواهم
تو صدا كن من را
تو صدا كن مرا كه پر از رويش يك ياس شوم          
تو بخوان تا همه احساس شوم
كاش مي دانستي                                                                 
شعرهاي دل من پيش نگاه تو به خاك افتاده است       
به سرم داد بزن                                     
تا بدانم كه حقيقت داري
تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري
باز هم اين همه عشق                                                   
اين همه عشق براي دل تو ناچيز است                             
آسمان را به زمين وصل كنم؟
يا كه زمين را همه لبريز ز سر سبزي يك فصل كنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم
به خدا تو نباشي
بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم
 

نوشته شده در نهم فروردین 1387ساعت 20:42 توسط بهار| |



من بهاران را نخواهم
من بهاری چون تو دارم
پهنه ی دشتی ز وحشی لاله ی پر خون نخواهم
من گلی همچون تو دارم
اشتیاق وصل را با دیگری هرگز نخواهم
چونکه امید تو دارم
چشم شهلای پر از افسون نخواهم
بلکه خود افسونگری همچون تو دارم
خنجری آغشته با خون را چه خواهم؟
چونکه ابروی تو دارم
من خروش آبشاران را نخواهم
چون که گیسوی تو دارم
آسمانی پر ستاره را نخواهم
چونکه مه روی تو دارم
من بهاران را نخواهم

من بهاری چون تو دارم


 

احسان ضامنی

نوشته شده در هشتم فروردین 1387ساعت 14:5 توسط بهار| |


خدا را شكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را ميشنوم اين يعني او زنده و سالم در كنارم خوابيده.
خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و درامدي دارم و بيكار نيستم .
خدا را شكر كه بايد ريخت و پاشهاي مهماني را جمع كنم اين يعني كه من در ميان دوستانم بوده ام .
خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اين يعني كه من به اندازه كافي غذا براي خوردن دارم .
خدا را شكر كه در اخر روز از خستگي از پا مي افتم اين يعني توان سخت كار كردن را دارم .
خدا را شكر كه بايد زمين را بشورم و پنجره ها را پاك كنم اين يعني اينكه من خانه دارم .
خدا را شكر كه هر روز صبح با صداي زنگ ساعت از خواب بيدار ميشوم اين يعني كه من هنوز زنده ام.
خدا را شكر كه گاهي بيمار ميشوم اين يعني كه بيشتر اوقات سالم هستم .
خدا را شكر كه خريدن هدايا گاهي جيبم را خالي مي كند اين يعني من عزيزاني دارم كه برايشان هديه مي خرم .


نوشته شده در هفتم فروردین 1387ساعت 17:52 توسط بهار| |



دیدی ‌آخرش من و گذاشت و رفت
از زمین قلبم رو بر نداشت و رفت
دیدی آخرش من و دیوونه کرد
واسه رفتن همینو بهونه کرد
دیدی اون وعده هایی که رنگی بود
تمومش فقط واسه قشنگی بود
دیدی اون که دلم و بهش دادم
رفت و از چشمای نازش افتادم
دیدی اونی که می گفت مال منه
دم آخر نیومد سر بزنه
دیدی خط زد اسمم و از دفترش
رفت و اسفند نزدم دور سرش
دیدی اون نخواست برم به بدرقش
دیدی که باختم توی مسابقش
دیدی مهربونیا رو زد کنار
رفت و چشمام و گذاشت تو انتظار
دیدی رفت گذاشت به پای سرنوشت
گفت شاید ببینمت توی بهشت
دیدی بی خبر گذاشت و رفت و سفر
گفت بذار بمونه چشم اون به در
دیدی افتاد اسم من سر زبون
همشون گفتن به اون نامهربون
دیدی که دعاها مستجاب نشد
آخرم دلش واسم کباب نشد
دیدی لااقل نزد به پنجره
که بهم خبر بده می خواد بره
دیدی رفت بدون هیچ سر و صدا
ولی من سپردمش دست خدا
دیدی بی خداحافظی روونه شد
دیدی قولاش و گذاشت تو چمدون
که دیگه نمونه از اونا نشون
دیدی با دل این و در میون نذاشت
رفت و از خاظره ها نشون نذاشت
دیدی آخرش من رو نظر زدن
تو سر این دل در به در زدن
دیدی آخرش من و تنها گذاشت
تشنه رو تو حسرت دریا گذاشت
یعنی رفته اونجا آشیان کنه
یا می خواسته من رو امتحان کنه
دیدی حتی اون نگفت می ره کجا
چه بده رسمای روزگار ما
دیدی خواستمش ولی من و نخواست
اینم از بازیای دنیای ماست
حالا چند روزیه که بدون اون
چشم من خیره شده به آسمون
امون از عاشقیای چنروزه
که فقط یکی تو شعرش می سوزه
چه کنم خدا پشیمونش کنه
یا که مثل من پریشونش کنه
رفت و دیگه نمی یاد به شهر ما
بهتره بسپرمش دست خدا

مریم حیدرزاده

نوشته شده در ششم فروردین 1387ساعت 22:25 توسط بهار| |



غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم
از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم
فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز
نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست
اینجا ولی آسمون باریدنم بلد نیست
غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت
فدای برق ناز اون چشمای قشنگت
غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری
من که خودم می دونم که تو چقدر صبوری
غصه نخور مسافر بازم می آی به زودی
ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
از دل تو می دونم هیچ کس خبر نداره
غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند
بهار تو بر می گردی چیزی نمنونده بخند
غصه نخور مسافر تولد دوباره
غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره
غصه نخور مسافر غصه کار گلا نیس
سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیس
غصه نخور مسافر تو خود آسمونی
در آرزوی روزی که بیای و بمونی

مریم حیدرزاده

نوشته شده در ششم فروردین 1387ساعت 21:54 توسط بهار| |



آخر یه روز دق می کنم فقط به خاطر تو
دنیا رو عاشق میکنم فقط به خاطر تو
شب به بیابون می زنم فقط به خاطر تو
رو دست مجنون می زنم فقط به خاطر تو
عشقت رو پنهون می کنی فقط به خاطر من
من دلم رو خون میکنم فقط به خاطر تو
تو گفتی عاشقی بسه
دنیا برام یه قفسه
گفتی که عشق یه عادته
دلم پر از شکایته
گفتی می خوای بری سفر
خیره شدن چشام به در
من می شینم به پای تو فقط به خاطر تو
به من تو گفتی دیوونه فقط به خاطر من
حرفت به یادم می مونه فقط به خاطر تو
از خوبیات کم میکنی
قلبم رو پر پر می کنی
گفتی که از سنگه دلت
از من و دل تنگه دلت
ازم گرفتی فاصله فقط به خاطر من
دست کشیدم از هر گله فقط به خاطر تو
گفتی که از اینجا برو فقط به خاطر من
می رم به احترام تو فقط به خاطر تو

مریم حیدرزاده

نوشته شده در ششم فروردین 1387ساعت 20:51 توسط بهار| |

سلام خدمت دوستان مهربانم

امیدوارم روزهای اول سال جدید رو با خوشی گذرونده باشید و تا انتهای سال هم همیشه شاد و موفق و سلامت باشید.
از اینکه به وبلاگم سر زدین خیلی خوشحالم و برام مایه افتخاره که دقایقی از وقتتون رو در اینجا می گذرونید.
امیدوارم مطالبم مورد پسندتون باشه و اگر نکته ای هست که فکر می کنید باید بدونم، خیلی خوشحال می شم که در نظراتتون ابراز کنید.
اگر اولین بارتون هست که میایین حتما به آرشیو موضوعی و دیدنی ها در سمت چپ صفحه سری بزنید.
با تشکر از شما عزیزان
بهار


نوشته شده در ششم فروردین 1387ساعت 14:32 توسط بهار| |



ز من رمیده یی و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت
یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
خندید در نگاه گریزنده اش نیاز
لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه های شوق ترا گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ایی که ز عشق خواندی
به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز
بر سینه پر آتش خود می فشارمت

فروغ فرخزاد
نوشته شده در ششم فروردین 1387ساعت 14:23 توسط بهار| |



ای مرد! یار بوده ام و یاورت شدم
شیرین نگار بوده و شیرین ترت شدم
بی من نبود اوج فلک سینه سای تو
پرواز پیش گیر که بال و پرت شدم
یک عمر همسر تو شدم، لیک در مجاز؛
اینکه حقیقت است اگر همسرت شدم
هم دوش نیز هستم و هم گام و هم طریق
تنها گمان مدار که هم بسترت شدم
بی من تو را، قسم به خدا، زندگی نبود
جان عزیز بودم و در پیکرت شدم
یک دست بوده ای تو و یک دست بی صداست
دست دگر به پیکر نام آوردت شدم
بیرون ز خانه، همره و همگام استوار
در خانه، غمگسار و نوازشگرت شدم
دیگر تو در مبارزه بی یار نیستی
یار ظریف و یاور سیمین برت شدم


سیمین بهبهانی
نوشته شده در ششم فروردین 1387ساعت 14:12 توسط بهار| |



شعر يعني با افق يک دل شدن
يا لباسي از شقايق دوختن
شعر يعني با وجود خستگي
بر سر پروانه ي دل سوختن
شعر يعني سري از اسرار عشق
شعر يعني يک ستاره داشتن
شعر يعني يک نگاه خسته را
از کوير گونه اي برداشتن
شعر يعني داستاني نا تمام
شعر يعني جاده اي بي انتها
شعر يعني گفتن از احساس موج
در کنار حسرت پروانه ها


نوشته شده در ششم فروردین 1387ساعت 13:22 توسط بهار| |



 

یه دل دارم خدا داره
زمین داره ، هوا داره
میون دریای غمش
کشتی و ناخدا داره
یه دل دارم ترک داره
ترس و یقین و شک داره
رو بام برفیش ، همیشه
یه دنیا بادبادک داره
یه دل دارم وفا داره

یه طاقی از طلا داره

تو بهترین جاش یه دونه
قصرو یه پادشاه داره
یه دل دارم نگین داره
هوا داره ، زمین داره
تو دریای پر از غمش
قایق و سرنشین داره
یه دل دارم غصه داره
قفلای سربسته داره
از اونا که میان می رن
یه عالمه قصه داره
یه دل دارم ، خیال داره
عین پرنده ، بال داره
زخمیه اما زخماشم
تماشا داره ، فال داره
یه دل دارم درد داره
زمستون سرد داره
رنگ بهار و ندیده
خزونای زرد داره
یه دل دارم شیشه داره
تبر داره ، تیشه داره
آرزوهایی که شاید
یه روزی وا می شه داره
یه دل دارم دعا داره
خوبی داره ، خطا داره
خودش می گه تو این زمون
این دل کجا بها داره
یه دل دارم صدا داره
شادی که نه ، بلا داره
یه جاش کویری یه جاش ابر
هر کدومو جدا داره
یه دل دارم جنون داره
سرخی رنگ خون داره
عاشقه و خودش می گه
هر چی داره از اون داره
یه دل دارم دونه داره
لاله داره پونه داره
طفلکی فهمده که یه
صاحب دیوونه داره
یه دل دارم دیدن داره
دیوونگیش چیدن داره
جوریه حالش که فقط
یه دنیا پرسیدن داره
یه دل دارم دریا داره
کویر داره ، صحرا داره
دنیای ما ، هیچه پیشش
واسه خودش دنیا داره
یه دل دارم ، بارون داره
لیلی داره ، مجنون داره
ناخونده توش زیاد میاد
اون همیشه مهمون داره
یه دل دارم سفر داره
خنده براش ضرر داره
گوش ندادن به تپشش
خیلی جاها خطر داره
یه دل دارم ، اگر داره
رو همه چی اثر داره
خودم تعجب می کنم
از همه چی خبر داره
یه دل دارم حباب داره
تشنه که می شم ، آب داره
گاهی یه چیزایی می گه
می گه بکن ، ثواب داره
یه دل دارم پری داره
ونوس و مشتری داره
زیر پاهای اسم اون
فرشای مرمری داره
یه دل دارم اسیر داره
کارش یه جایی گیر داره
برای خاطرات من
صندوقی از حریر داره
یه دل دارم ماه داره
بیراهه و راه داره
اندازه ی ابرای سرد
دردسر و آه داره
یه دل دارم آتیش داره
تو ابرا قوم و خویش داره
نه راه پس مونده براش
نه طفلی راه پیش داره
یه دل دارم رقیب داره
فراز داره ، نشیب داره
با اینکه آدم نشده
کلی درخت سیب داره
یه دل دارم که غم داره
یه عمره اونو کم داره
وقتی که رفته ، وقتی نیست
بی خود چرا بگم داره
یه دل دارم فقط دله
قایق عشقش تو گله
غروبا بیشتر می گیره
اما همیشه غافله
یه دل دارم اما می گه
غلط نوشتی ، ننویس
تو خیلی وقته که دادیش
اونم که حالا پیش تو نیس
راس می گه ، عاشقم دیگه
عاشق و کلی بی حواس
اصلا یادم نبود که دل
پیش خودم نیست و کجاس
خلاصه که اون لغتی
که یکیه با دو تا حرف
چیزیه که نداشتنش
بیشتر واست می کنه صرف
از ته دل ، نه ، نمی گم
ولی اگر که دل نبود
دروغ چرا ، تو دنیامون
انقدر غم و مشکل نبود
پیش روی دلم می گم
توهین نباشه به دلا
خوش به حال بی خیالا
خوشا به حال عاقلا


مریم حیدرزاده
نوشته شده در سوم فروردین 1387ساعت 14:48 توسط بهار| |





بس كه ديوار دلم كوتاه است.

هر كه از كوچه تنهايي من ميگذرد .
به هواي هوسي هم كه شده سركي ميكشد و ميگذرد....


نوشته شده در سوم فروردین 1387ساعت 14:29 توسط بهار| |




پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمان‌گاه رساندند.


پرستاران ابتدا زخم‌هاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: “بايد ازت عکس‌برداري بشه تا جايي از بدنت آسيب و شکستگي نديده باشه” .

پيرمرد غم‌گين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عکس‌برداري نيست.

پرستاران از او دليل عجله‌اش را پرسيدند ، گفت همسرم در خانه‌ي سال‌مندان تحت مراقبت است. هر صبح آن‌جا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!

پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم.

پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد!

پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي‌داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟

پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت: اما من که مي‌دانم او چه کسي است…
نوشته شده در دوم فروردین 1387ساعت 15:12 توسط بهار| |




تنها نگاه بود و تبسم میان ما
تنها نگاه بود و تبسم
اما نه...

گاهی که از تب هیجان ها
بی تاب می شدیم
گاهی که قلبهامان
می کوفت سهمگین
گاهی که سینه هامان
چون کوه ره میگداخت
دست تو بود و دست من این دوستان پاک
کز شوق سر به دامن هم میگذاشتند
وز این پل بزرگ
پیوند دست ها
دلهای ما به خلوت هم راه داشتند

یک بار نیز
یادت اگر باشد
وقتی تو راهی سفری بودی
یک لحظه وای تنها یک لحظه
سر روی شانه های هم آوردیم
با هم گریستیم
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
ما پاک زیستیم
ای سرکشیده از صدف سالهای پیش
ای بازگشته از سفر خاطرات دور
آن روزهای خوب

تو آفتاب بودی
بخشنده پاک گرم
من مرغ صبح بودم
مست و ترانه گو
اما در آن غروب که از هم جدا شدیم
شب را شناختیم
در جلگه غریب و غم آلود سرنوشت
زیر سم سمند گریزان ماه و سال
چون باد تاختیم
در شعله شفق ها
غمگین گداختیم
جز یاد آن نگاه تبسم
مانند موج ریخت بهم هرچه ساختیم
ما پاک سوختیم
ما پاک باختیم

ای سرکشیده از صدف سالهای پیش
ای بازگشته ای خطا رفته
با من بگو حکایت خود تا بکوبمت
کنون من و توایم و همان خنده و نگاه
آن شرم جاودانه
آن دست های گرم
آن قلبهای پاک
وان رازهای مهر که بین من و تو بود

ما گرچه در کنار هم اینک نشسته ایم
بار دیگر به چهره هم چشم بسته ایم
دوریم هر دو دور
با آتش نهفته به دلهای بیگناه
تا جاودان صبور
ای آتش شکفته اگر او دوباره رفت
در سینه کدام محبت بجویمت
ای جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه
در چشمه کدام تبسم بشویمت


فریدون مشیری
نوشته شده در دوم فروردین 1387ساعت 14:54 توسط بهار| |


گر بوسه می خواهی بیا، یک نه دو صد بستان برو
این جا تن بی جان بیا، زین جا سراپا جان برو
صد بوسه ی تر بَخْشَمَت، از بوسه بهتر بَخْشَمَت
اما ز چشم دشمنان، پنهان بیا، پنهان برو
هرگز مپرس از راز من، زین ره مشو دمساز من
گر مهربان خواهی مرا، حیران بیا حیران برو
در پای عشقم جان بده، جان چیست، بیش از آن بده
گر بنده ی فرمانبری، از جان پی فرمان برو
امشب چو شمع روشنم، سر می کشد جان از تنم
جان ِ برون از تن منم، خامُش بیا سوزان برو
امشب سراپا مستیم، جام شراب هستیم
سرکش مرا وَزْکوی من افتان برو؟ خیزان برو
بنگر که نور حق شدم، زیبایی ی مطلق شدم
در چهره ی سیمین نگر، با جلوه ی جانان برو

سیمین بهبهانی
نوشته شده در دوم فروردین 1387ساعت 14:38 توسط بهار| |





گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم


گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم

گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در

گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم


گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام

گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم


گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند

گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم

گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم


گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم

گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم

سیمین بهبهانی
نوشته شده در دوم فروردین 1387ساعت 14:14 توسط بهار| |




خداوندا به من توفیقی ده که فقط یک روز بنده مخلص تو باشم که می دانم حتی ساعتی این چنین بودن بس دشوار است.
خدایا سینه ام را چنان بگشای که درد های تمام عالم را در آن جای دهم. حتی درد محکوم شدن به گناه های ناکرده ام را.
خدایا می دانم که نادانم به ذره ای از علم بیکرانت دانایم کن.
بارالها زبانم در ستایش تو قاصر است به من زبانی عطا کن تا گوشه ای اندک از رحمت بیکرانت را سپاس گویم.
خداوندا راه گم کرده ام ، هدایتم کن.
خدایا قلبم را از تمام کینه ها پاک کن که غیر از تو کسی را بر این کار قادر نیست.
خداوندا به من صبری ده که بر سیلی دشمنان بخندم و با خنجرهای دوستان به رقص آیم.
خدایا شرکم را به یکتاییت ، ضعفم را به قدرتت، جهلم را به علمت، حماقتم را به حکمتت، گناهانم را به رحمتت، عصیانم را به عزتت، تیرگی دلم را به نورت، بی حرمتی هایم را به قداستت، تنگ دستی و بخلم را به کرمت و ناسپاسی ام را به لطفت ببخش.
خدایا به خیر و شر خود آگاه نیستم به علمت و به رحمتت هر آنچه خیر من در آن است بر من فرو فرست و هر آنچه شری برای من در آن است از من دور گردان.
خدایا به من یقینی ده که جز تو در هستی هیچ چیز نبینم.
خدایا به من دلی ده که  جز مهر تو در آن هیچ مهری را راه نباشد.
خدایا به من قلبی ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفریده توست.
خدایا به من زبانی ده که جز بر حمد تو گویا نگردد.
خدایا هر آنچه دارم از آن توست پس آنچه خیر من است بر زبانم جاری کن تا از تو تمنایش کنم که خود بسیار نادانم.
خدایا خواسته هایم بسیارند ولی هیچ چیز در قبال آنها ندارم. پس تو از مخزن بی انتهای کرمت آنها را به من عطا کن.
خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردی می خوانمت پس دعایم را اجابت فرما.......
نوشته شده در یکم فروردین 1387ساعت 21:57 توسط بهار| |

روزی که به پایان می رسد نشان از آغاز بهاری دیگر دارد،

و اسفندی که بر تب و تاب آخرین جرقه هایش است،

با سوختن خود فروردین را به جای خواهد گذاست.

غمهایتان سوزان همانند آخرین نفسهای اسفند،

و سرخوشیتان افزون همانند گرمای بهار،

قلبی لبریز از محبت و شادی و سالی پر برکت را برایتان آرزومندم.

ایام به کام،

نوشته شده در یکم فروردین 1387ساعت 2:26 توسط بهار| |