شعر...

شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد
آه ای گنجشک های مضطرب شرمنده ام
لانه بر شاخه های لاغرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت٬ نیم دیگرم را باد برد
از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا
بیتهای روشن و شعله ورم را باد برد
یا همین نیمه همین معمولی ساده باز
دیر کردی نیمه عاشقترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را واکنم عمرم گذشت
وا نشد... بدتر از آن بال و پرم را باد برد
حامد عسکری
دلم در هوای غزل لک زده ست
برای لبت از ازل لک زده ست
دلم در تمنای گیسوی تو
و آن شانه های عسل لک زده است
بیابانی است این دل هرزه گرد
که در شوق کوه و کتل لک زده است
برای تو و صبح آغوش تو
به اندازه یک بغل لک زده است
پر از واژه های سراسیمه ام
که در التهاب غزل لک زده ست
محمدرضا ترکی
+ نوشته شده در نوزدهم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 10:40 توسط بهار
|