شکوه یک عشق


آلکساندر در جوانی یک هنرمند به تمام معنا بود، یک سفالگر ماهر، دارای یک همسر و دو فرزند پسر. یک شب، پسر بزرگش دچار دل درد شدیدی شد. چون فکر می کرد یک مشکل ساده و زودگذر است چندان قضیه را جدی نگرفت. غافل از اینکه او به آپاندیس حاد مبتلا شده بود و همان شب نیز چشم از جهان فرو بست. وقتی فهمید با اندکی تدبیر و اقدام به موقع میتوانست مانع از مرگ کودکش بشود دچار عذاب وجدان شدیدی شد و اوضاع روحی اش به هم ریخت. از همه بدتر این که همسرش مدت کوتاهی بعد او را برای همیشه ترک کرد، دیگر الکس مانده بود و یک پسر بچه 6ساله. درد و رنج بی امان حاصل از این ضربه های سخت از آلکس یک معتاد ساخت تا بلکه از این طریق بتواند خودش را تسکین دهد. رفته رفته یک معتاد تمام عیار شد.

با بدتر شدن وضعیت اعتیادش، همه دار و ندارش را به تدریج از دست داد. خانه اش، زمینش، ابزارهای کار هنری اش و خیلی چیزهای دیگر. سرانجام درحالیکه تنهای تنها شده بود در یک اقامتگاه چشم از جهان فروبست.

وقتی خبر مرگش را شنیدم، همان عکس العمل تحقیرکننده ای را نشان دادم که خیلی ها با شنیدن خبر مرگ افرادی که هیچ چیز باقی نمیگذارند، از خود نشان می دهند : " چه زندگی تلخی داشت! چه ضربه سختی توی زندگی خورد! "

با گذشت زمان تصمیم گرفتم در قضاوت خصمانه خود نسبت به آلکس تجدید نظر کنم. راستش را بخواهید، من پسر آلکس را که حالا سن و سالی از او گذشته خیلی خوب می شناسم. ارنی ، یکی از مهربانترین ، دلسوزترین و دوست داشتنی ترین افرادی است که تا به امروز می شناسم. من رفتار او را با بچه هایش به دقت نظاره کردم و دریافتم که تا چه اندازه عشق در روابط میان آنها جاری است. از سوی دیگر، اعتقاد دارم که مهربانی و دلسوزی ریشه و پیشینه ای عمیق در زندگی افراد دارد.

زیاد نمیشنیدم که ارنی حرفی از پدرش بزند. دفاع کردن از یک معتاد بسیار دشوار است. روزی عزمم را جزم کردم و از او پرسیدم: " وافعا از یه چیزی در تعجبم. اینکه میدونم پدرت تنها کسی بود که در تربیت تو نقش داشته. اون چه کار کرد که تو چنین پسر خوب، مهربون و خاصی بار اومدی؟ "

ارنی پس از چند دقیقه ای سکوت گفت: " از وقتی که من پسر کوچولویی بودم تا موقعی که (در سن 18سالگی) از خونه پدری ام رفتم، آلکس هر شب میومد توی اتاقم ، بوسم می کرد و بعد می گفت : " پسر گلم به اندازه تمام دنیا دوستت دارم "

با شنیدن این حرف اشکم سرازیر شد و از فکر این که چه قضاوت احمقانه ای درباره الکس کردم و او را یک بازنده خواندم ، لرزه بر اندامم افتاد. درست است که او دست خالی از این جهان رخت بربست ، بی آنکه ارثیه ای برای تنها فرزندش باقی بگذارد، اما او پدری بود به غایت مهربان که عشق را به فرزندش ارزانی میداشت. و تنها عشق است که در این دنیا می ماند.

بر گرفته از مجله موفقیت-شماره 196

 

سلام به دوستان عزیزم

 تبریک میگم عید آمد و ماه رمضون امسال هم مثل یک چشم به هم زدن تموم شد.

درسته روزه گرفتن تو این روزای بلند یه کم سخت بود اما خیلی شیرین و زیبا بود.

امیدوارم از فرصتها خوب استفاده کرده باشیم و خدا گناهان ما را بخشیده باشه.

سعی میکنم به زودی با یه مطلب خوب آپ کنم.

میدونم مدتیه خیلی تنبل شدم

تا بعد

رمضان مبارک

ولادت حضرت مهدی(عج)

سلام دوستان خوبم

اعیاد شعبانیه به خصوص ولادت منجی عالم حضرت صاحب الزمان (عج) را به شما تبریک عرض میکنم.

امیدوارم زنده باشیم و ظهورش را درک کنیم و از خدمت گزاران آقا باشیم.

این فایل را به مناسبت این ایام گذاشتم. حتما دانلود کنید. خیلی قشنگه ...

دانلود

مراقب خودتون باشید

سلام دوستان خوبم برای اینکه دلیل موضوع این پست را بدونید باید بگم، چندی پیش فرزند دوست عزیز و مهربانم به علت سرطان از دست رفت.

با شنیدن این خبر تلخ بسیار ناراحت شدم و دائما از خودم می پرسیدم چرا این اتفاق افتاد وخانواده اش دچار این غم بزرگ شدند.

کاری که به نظرم مفید میرسید این بود که برای شما دوستانم مواد سرطان زا و ضد سرطان را جمع آوری کنم تا آنجا که میتونید از خوردن سرطان زاها خودداری کنید و سعی کنید ضد سرطانها را مصرف کنید.

اگر این مطالب به نظرتون مفید آمدند میتونید در اختیار دوستانتون هم قرار بدید.

مراقب خودتون باشید و از نعمتهای الهی حداکثر استفاده را بکنید.

چند نمونه از مواد ضد سرطان

سیر و پیاز: خانواده پیازها از قبیل، سیر، موسیر و تره فرنگی در افراد سالم سلول های سرطان زا را از بین می برد و در بیماران سرطانی، رشد این سلول ها را کند میکند. دراین رابطه، اثر سیر از همه بیشتر می باشد. این ماده خطر سرطان های معده، روده بزرگ، مری و سینه را کم می کند.

گوجه فرنگی: حاوی ویتامین c و لیکوپن است و این ماده خطر سرطانهای پروستات و تخمدان را کم میکند.

کلم: حاوی کلسیم و منبع غنی سولفورافان است و خطر بروز سرطان های معده ، سینه و پوست را کم می کند. مقدار سولفورافان در کلم بروکلی بیشتر از بقیه کلم هاست.

توت: توتها دارای ماده ای به نام آنتوسیانین هستند. این ماده یک آنتی اکسیدان قوی می باشد. توت در مقابل سرطان های روده بزرگ و مری از بدن محافظت می کند.

سویا: سویا دارای ایزوفلاون می باشد. محصولات به دست آمده از سویا مانند توفو، شیر سویا و آجیل سویا نیز دارای این ماده می باشند. خطر سرطان های سینه، روده، تخمدان و پروستات را کاهش میدهد که این کار را به وسیله محافظت سلول های بدن از اثرات زیان آور استروژن ها انجام می دهد. همچنین برای مقابله با بیماری سرطان روده مفید است.

چای سبز و سیاه: چای سبز و چای سیاه دارای منبع طبیعی(catechi ) می باشند.  این ماده یک آنتی اکسیدان قوی میباشد. چای سبز دارای ترکیب شیمیایی “اپیگالوکاتکین گالات”  است.این ماده  از رشد سرطان جلوگیری می کند. همچنین سرطانهای کبد، پوست و معده را کاهش می دهد. چای سبز در درمان سرطان خون موثر است.

کدو تنیل: منبع غنی بتا کاروتن است. به عنوان آنتی اکسیدان قوی شناخته شده است. مصرف مداوم آن منجر به کاهش انواع مختلف سرطانها می شود.

کدوسبز: بخاطر داشتن ویتامین c ، حاوی آنتی اکسیدان قوی می باشد و ضد التهاب است. دارای مقدار مفیدی فولات، پتاسیم، لوتئین و ویتامین a  است که بدن به آنها نیاز دارد . از بین خواص درمانی فراوانی آن می توان به درمان آسم ، رفع خونریزی روده و معده و درمان برخی از بیماری های ناشی از کمبود ویتامین c مانند اسکوربوت اشاره کرد. این ماده از ابتلا به بیماری ام .اس پیشگیری کرده و  برای چشم مفید است. کدو و تخم آن در پیشگیری از سرطان ریه بسیار موثر است.

چغندر قرمز: دارای فلاوونوئید می باشد. این ماده به عنوان یک ضد سرطان شناخته شده است. ممکن است ادرار اشخاص مصرف کننده این چغندر، قرمز رنگ باشد ، که این امر طبیعی است.

اسفناج: اسفناج دارای لوتئین ویتامین هایC، Aو E می باشد. همه این مواد به عنوان آنتی اکسیدان شناخته شده اند. ابن ماده سرطان های کبد، ریه، سینه، تخمدان، روده بزرگ و پروستات را از بدن دور میکند.

هویج: دارای  بتاکاروتن  زیادی می باشد و برای جلوگیری از سرطان های ریه، دهان، حلق، معده، روده، کیسه صفرا ، پروستات و سینه بسیار مفید می باشد. البته نباید در مصرف آن زیاده روی کرد.

آناناس: آناناس دارای آنتی اکسیدان و ویتامینC می باشد. این میوه، بدن را در برابر سرطان های ریه و سینه حفظ می کند.

سیب: یک آنتی اکسیدان است. این میوه خطر سرطان ریه و رشد سلول های سرطان پروستات را کم می کند.

پرتقال: منبع غنی ویتامینC است. این میوه اثر ضد سرطانی نیز دارد. پرتقال، از سرطان معده و ریه جلوگیری می کند.

انگور قرمز: ماده ای دارد که از فعالیت آنزیمی که مسئول ساخت و رشد سلول های سرطانی است، جلوگیری می کند.

قارچ: سطح ایمنی بدن را بالا می برد و با سلولهای سرطانی می جنگد.

غذاهای دریایی: دارای اسیدهای چرب امگا 3 می باشند، به این دلیل روی سوخت و ساز سلول ها اثر دارند و مصرف اسیدهای چرب اشباع را کم می کنند. قوی ترین و موثرترین اسلحه برای مبارزه با سرطان ها می باشد و سرطان هایی از قبیل، روده بزرگ، پروستات و سینه را از بین می برند.

مویز (کشمش): دارای اسیدهای چرب امگا 3 و امگا 6 و ویتامینE می باشد. مویز ضد سرطان، درمان کننده سرطان، درمان کننده بیماری های قلبی و پایین آورنده ی فشار خون است و برای نرمی و انعطاف پذیری رگ ها بسیار مفید میباشد.

زردچوبه: تعداد سلول های سرطانی را کم می کند. زردچوبه از سرطان های معده و روده بزرگ جلوگیری می کند.

شیر و فرآورده های آن: دارای موادی مانند کلسیم، ویتامینD ، نوعی اسید چرب به نام اسید لینولئیک، اسید بوتیریک ، کازئین، اسفنگولیپیدها و برخی باکتری ها مانند لاکتوباسیلوس اسید و فیلوس این مواد غذایی  به مواد غذایی ضد سرطان معروف هستند.

تمرهندی: حاوی اسیدهای آلی فراوانی است که با ایجاد عامل کمک کنندگی در هضم غذا، اثر مثبتی در تسریع گوارش غذا دارد. همچنین دارای آنتی اکسیدان های بسیاری از جمله ویتامین A  است. این ماده در از بین بردن مواد مضر یا اسیدهای سرطان زا نقش دارد. بنابراین مصرف تمرهندی می تواند در پیشگیری از سرطان و بیماری های مرتبط با آن در بدن موثر باشد. این ماده غذایی می تواند بر زخم های گوارشی اثر سوء داشته باشد. به عنوان مثال، مصرف آن به افرادی که زخم اثنی عشر دارند توصیه نمی شود.

خربزه: خربزه درختی، خاصیت ضد سرطانی دارد و می تواند با رشد سلولهای سرطانی مقابله کند. با طیفی از سرطانها از جمله سرطان دهانه رحم، سینه، کبد، ریه و پانکراس مقابله میکند. عصاره حاصل از برگ خشک شده گیاه این میوه تاثیرات ضد سرطانی دارد و وقتی با دوز بالا و به شکل چای وارد بدن شود، بسیار قوی تر خواهد بود. عصاره این گیاه هیچ عوارض و تاثیر سمی و ناخوشایندی روی سلولهای طبیعی و سالم ندارد.

گردو: گردو اگرچه سرشار از چربی است اما برای سلامتی مفید است. سرشار از امگا 3، چربی های چند شاخه ای اشباع نشده، آنتی اکسیدان ها و سایر مواد شیمیایی گیاهی است.  گردو مانع از رشد تومورهای سرطانی پروستات می شود. این ماده خطر ابتلا به بیماری های قلبی و عروقی را کاهش می دهد.

کرفس و جعفری: سبزیجات از جمله کرفس و جعفری دارای فلاوتوئید آپی ژنین نوعی آنتی اکسیدان هستند. این مواد باعث پیشگیری از بروز سرطان خون میشود. آپی ژنین میتواند یک ماده پیش گیرنده کفید برای سرطان خون باشد اما نباید همزمان با شیمی درمانی مصرف شودچون با اثرات مثبت درمان تداخل پیدا میکند.

داستان واقعی

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استوارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسی هایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استوارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استوارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است.

همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید...
وجود فرشته ها را باور داشته باشید...
و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...

برگرقته از سایت : 3jokes.com

عید نوروز مبارک

 

سلام خدمت همه دوستان عزیزم

 بنده را ببخشید،چند وقتی نبودم که به پیامهاتون پاسخ بدم

از لطف شما خیلی ممنونم

عید نوروز را پیشاپیش به همه شما مهربانان تبریک میگم

و امیدوارم سال 1389 یکی از بهترین سالهای عمرتون باشه همیشه بهاری باشید

فردا تولد صبح بهاریه (۲ ساله شد)

همیشه از داشتن وبم و شما دوستان خوبم احساس خوشحالی می کنم

امیدوارم دلهاتون همیشه بهاری باشه

موقع تحویل سال نو ما رو هم دعا کنید

نماز داروی آرام بخش

بسیاری از ناآرامیهای روحی و روانی ریشه در دوری از فطرت خداگرایی انسان دارد به عبارت دیگر منشا آن از خودبیگانگی اوست. عصبانیت٬ اضطراب٬ دلشوره٬ ترس و افسردگی از نشانه های فشارهای عصبی ـ روانی است و نماز دارویی آرام بخش برای رفع این تنشها محسوب میشود، چراکه ارتباط با خدا به سان ارتباط انسان با سایر موجودات نیست. او خدای خود را موجودی توانمند و آگاه به اسرار و نهان و ستارالعیوب میداند.

انسان برای ارتباط با خدای خود نگران گسستن ها، محدودیت و ناتوانی در برآوردن خواسته ها و افشای اسرار خویش نمی باشد، بلکه دریافته که خدایش در همه حال حتی به هنگام گناه او را رها نمیکند و راههایی برای نجات وی در پیش روی او میگذارد:

"کسی که مرتکب گناه میشود یا به خود ظلم روا دارد آنگاه از خدا طلب مغفرت کند به یقین خداوند را بخشنده و رحیم خواهد یافت" (سوره نسا- آیه 10)

و همانگونه که خود فرمود: "بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را " ( سوره غافر- آیه 60)

پس پیوسته به خواسته های کوچک و بزرگ انسان توجه دارد.

او از معصومین آموخته که با قلبی مملو از اطمینان به پاسخگویی خداوند امیدوار باشد، همچنانکه پیامبر گرامی فرمودند: " خدا را در حالیکه یقین به اجابت دارید بخوانید." او میداند که آینده از آن انسانهای پرهیزکار است پس حوادث روزگار و ظلم ظالمان و ناکامی های ظاهری او را افسرده و دلسرد نمیکند و با امید به آینده ای روشن در وجود خود احساس آرامش میکند.

همچنین برای برقراری ارتباط با خدا و تقویت سلامت روانی فرد، علاوه بر نماز یومیه بیش از 200 نماز مستحبی و واجب ذکر شده است که به مقتضای شرایط و در مشکلات مختلف، او را یاری مینماید، از آن جمله اند:

نماز آیات: به هنگام وقوع بلایا و حوادث طبیعی، که موجب آرامش در فرد مضطرب میگردد.

نماز آمرزش گناهان: برای انسانی که مرتکب خطا و معصیت شده است.

نماز قضای دین: برای رفع ترس و نگرانی از بدهکاری.

نماز کفایت ظلم سلطان: برای رفع نگرانی از جور حاکمان جبار.

نماز لیلة الدفن: برای کسی که به سبب ازدست دادن عزیزی احساس گناه و قصور میکند و یا نگران جایگاه وی است.

نماز استخاره: برای کسی که دچار تردید و تحیر در امری است و نمیتواند تصمیم قاطعی بگیرد.

نماز مصیبت زده: به هنگام رویداد حادثه ای ناگوار.

نماز رفع هم و غم: برای برطرف نمودن احساس غم و اندوه.

و ...


سلام دوستان عزیز

ایام سوگواری حضرت سید الشهدا را به شما تسلیت عرض میکنم


عیدتون مبارک

یه نکته کوچولو

سلام به دوستان عزیزم

امیدوارم حال همه شما خوب و تو این روزای پاییزی دلاتون بهاری باشه.

چند وقته که دیر به دیر آپ میکنم ولی به وبم سر میزنم و نظرات دوستان رو میخونم. راستش تو این مدتی که صبح بهاری رو دارم، همیشه سعی کردم در آن مطالبی رو بگذارم که واقعا به دل خودم می شینه با این امید که خواننده های وبلاگم از آنها لذت ببرند. داستانها و متنهایی رو انتخاب میکردم که هر کدوم در واقع تلنگر کوچکی برامون باشه و مسائلی رو به ما یادآوری کنه.

تو این مدت غیبتم نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم، نه ... اما احساس میکردم هر چی میخونم یا به ذهنم میرسه تکراریه و شاید به نظر شما هم جالب نباشه. اما گاهی مطالبی تکراری هستن ولی هر قدر هم که تکرار بشن از ارزششون کم نمیشه.

تا حالا به این موضوع فکر کردین که هر کدام از ما در زندگی روزمره مان چقدر سعی میکنیم نظم ایجاد کنیم؟ از نظم در چیدمان خونه و لباس پوشیدن گرفته تا برنامه ریزی در کارها و رعایت نظم در سطح شهر و ... و خیلی وقتها به دلیل اینکه بعضیها نظم رو رعایت نمیکنند ناراحت میشیم و شکایت میکنیم.

حالا اگر از دنیای کوچک خودمون فاصله بگیریم و یه کم از بالاتر نظاره گر باشیم میبینم خدای مهربون خوب بنده اش رو میشناخته و با توجه به این خصوصیت انسان هر گوشه از دنیای آفرینش رو نظم داده. از نظم سلولهای کوچک داخل بدن خودمون گرفته تا نظم در گردش سیارات و ...

یه روز اتفاقی حشره بسیار کوچکی دیدم که واقعا منو شگفت زده کرد. حشره ای که حتی از مورچه کوچکتر بود نقش و نگاری روی پشتش داشت که واقعا زیبا و خیره کننده بود. با خودم گفتم خدایا حکمتت چه بوده که چنین نقش و نگار زیبایی رو روی پشت حشره به این کوچکی خلق کردی؟ شاید میخواستی به من بنده بفهمونی که حتی ریزترین مخلوقاتم از نظر من پنهان و فراموش شده نیست. راستش اون لحظه خیلی به فکر فرو رفتم و با خودم گفتم اینها که میبینی نعمت نیست؟ چند بار برای این نظمی که خدا در دنیای تو برقرار کرده سجده شکر به جا آوردی؟ نظم در بدنت، در روز و شبت، در سرما و گرما در تمام چیزهایی که بهشون احتیاج داری تا زندگی کنی و زنده بمونی و اگر هر کدوم از اونها تغییر کنه زندگی تو هم دگرگون میشه. خدایا همینجا میخوام دوباره بگم: هزاران بار شکرت...

شاید خیلی وقتها با موردی مشابه این مواجه شده باشیم اما خواسته یا ناخواسته ازش گذشتیم و بهش فکر نکردیم. بیایید از این به بعد با دقت بیشتری به اطرافمون نگاه کنیم. خداوند واقعا دوست داشتنی و پرستیدنی است.

مهر ماه شروع درس و مشق و مدرسه

 

سلام خدمت همه دوستان عزیزم

امیدوارم همگی خوب و خوش و سلامت باشید

ماه رمضان هم تمام شد، انشالله که نماز و روزه هاتون قبول باشه

به مناسبت شروع ماه مهر یه متن کوچیک و بامزه براتون گذاشتم، امیدوارم خوشتون بیاد

   

معلم داشت جریان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى این که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر
شود گفت بچه‌ها! اگر من روى سرم بایستم،  همان طور که مى‌دانید خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود. درسته؟
بچه‌ها گفتند: بله
معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستاده‌ام خون در پاهایم جمع نمى‌شود؟
یکى از بچه‌ها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست.

برگرفته از سایت داستانک

رمضان آمد

 

سلام خدمت همه دوستان عزیز و مهربانم

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان را تبریک میگم

توی این روزهای عزیز ما رو فراموش نکنید

التماس دعا

نیمه شعبان روز ولادت یگانه منجی عالم

بر شما عاشقان و منتظران مبارکباد


آقا پسرها و دختر خانمهای دیروز و امروز

چیزهای مورد علاقه

داش پسرهای جوان دیروزی

کاکل پسرهای جوان امروزی

دخترخانمهای جوان دیروزی

دخترخانمهای جوان امروزی

چه ورزشی را دوست دارند

کشتی با چوخه

راگبی

یک قل دو قل

ایروبیک

چه کتابهایی را میخوانند

هزار و یک شب

هری پاتر

آیین همسرداری و بچه داری

طالع بینی هندی درمورد ازدواج بامداد خمار

نحوه لباس پوشیدن آنها چگونه است

شلوار پاچه تفنگی،کت چاک وسط با چهارخانه های درشت قهوه ای،پیراهن یقه هفت،کفش قیصری

شلوار جین،کت اسپرت،کفش نبوک،تی شرت یقه گرد چسب اجق وجق !

پوشش گل منگلی، شلوار مشکی، کفش سفید

شال آب رفته، مانتوی آب رفته، شلوار آب رفته، کفش صورتی ذق !

معیار انتخاب همسر از نظر آنها

سنگین و رنگین باشد

تو دل برو باشد

رسیدن دست به دهان پسر

رسیدن دست عزرائیل به پدر پولدار پسر

خودشان را چطور گریم میکنند

مو فرفری پشت بلند،سبیل چخماغی،ریش تراشیده،ابروها پیوست

مو گلت شده پشت بلند،ریش پنترا،سبیل تراشیده،ابروها شیطونی

موهای بلند به حدی که به پاشنه پا برسد

موهای سیخ سیخی،فر شش ماهه،مش دورنگ

نصف حقوقشان را خرج چه چیزی میکنند

خرج رفقا

پیامک زدن

تهیه جهیزیه

خرید لباس، عطر و ادکلن

طریقه دوست یابی و معیار انتخاب دوست از نظر آنها

مرامی-دعواگر باشد(جگر شیر داشته باشد)

چت-مایه دار باشد

همسایه-اجباری و بدون معیار

دانشگاه-با کلاس باشد

اگر پول دستشان برسد اولین چیزی که میخرند یا عوض میکنند

یک جفت آینه های ایولی برای موتور گازی شان

موبایل چخ چخی

چرخ خیاطی

عینک آفتابی

چه کسی را در زندگی الگو قرار میدهند

پدرشان

هر کسی غیر از پدرشان

مادر بزرگ

دخترخاله مینا

 بر گرفته از هفته نامه جیم

عید مبعث بر شما مبارک

شکوفه باران شفا (ادامه داستان)

 

ده روز از بستری شدن دختر در بیمارستان میگذشت و او هنوز به هوش نیامده بود. دکترها همه تلاششان را برای بهبودی او کردند، اما کاری از دست آنها برنیامد. پدر و مادر همچون پروانه گرد وجود دخترشان میچرخیدند و جز دعا کاری از دستشان برنمی آمد. دکتر «جهانبخش» آنها را به اتاقش دعوت کرد. مقابل دکتر نشستند و خیره به او منتظر ماندند تا چیزی بگوید. دکتر که نمیدانست چگونه باید موضوع را بیان کند، نفس عمیقی کشید و گفت: طی این یکسالی که بیمار تحت نظر من بوده تا به حال به این صورت تشنج حاد نداشته است. ما در این ده روز به امید هوشیاری دختر شما هر چه در توان داشتیم به کار بردیم و با سایر دکترهای مغز و اعصاب مشورت کردیم. اما نتوانستیم به درمان واحدی برسیم. اگر وضع به همین صورت بگذرد و بیمار از بیهوشی خارج نشود بسیار خطرناک خواهد بود.

پدر دلمرده تر از آن بود که بتواند چیزی بگوید. خاموش و در هم ریخته، سرش را روی میز گذاشت و با صدای بلند گریست. مادر که نفس در سینه اش حبس شده بود، به دکتر خیره ماند. لحظات به سختی میگذشت. سخت تر از ثانیه های ده روز گذشته. زن یکباره از جا پرید و شتابان خود را به اتاق دخترش رساند و سرش را روی تخت دخترش گذاشت و بلند بلند گریست و درحالیکه نفس نفس میزد، دست برد و قرآن را برداشت و به سینه اش چسباند و از خدا یاری خواست. قرآن را گشود. تصویر گنبد و بارگاه حضرت رضا(ع) که در میان برگه های قرآن بود، دلش را هوایی کرد. چشمهایش را بست و تصویر پنجره فولاد در ذهنش جان گرفت. دلش را به پنجره فولاد گره زده و از امام یاری خواست. اشک ریخت و به درگاه خدا التماس کرد.

زیر لب سوره عصر را خواند و تکرار کرد: و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر...

ساعتها از توسل مادر میگذشت. او تمام شب را به امید شفای دخترش به درگاه خدا اشک ریخته و التماس کرده بود.

صدای موذن دلها را خدایی میکرد. مادر که تازه نمازش تمام  شده بود، کنار بستر دختر آمد و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و درحالیکه به صورت دخترش خیره شده بود گفت: خدایا! سلامتی دخترم را از تو میخواهم. خدای مهربان! تو که الرحمن و الرحمینی به جوانی دخترم رحم کن. او فقط شانزده سالشه. به او رحم کن. زن با خدا نجوا میکرد و اشک میریخت. ناگهان پلکهای دختر تکان خورد. مادر فکر کرد خیالاتی شده یا شاید تاثیر بی خوابی چند روز اخیر است. پلکهایش را فشرد و دوباره به چشمهای دختر خیره شد. دوباره پلکهای او تکان خورد. مادر با شادمانی از اتاق بیرون دوید و فریاد زد: آقای دکتر!

پرستارها به سوی مادر دویدند و پرسیدند:چه خبر شده؟

مادر بریده بریده گفت: دخترم ... دخترم ... به هوش ...  . و از هوش رفت. مادر کنار تخت دختر بستری شد. وقتی به هوش آمد صدای دخترش به او آرامش داد. زن به دخترش که روی تخت کنارش نشسته بود، چشم دوخت. ته چشمهای نمدار مادر چیزی برق زد. روی لبهایش لبخند جان گرفت و قوی شد و یک باغ شکوفه به روی دخترش پاشید.

دختر گفت: وقتی که آمد خواب بودم. هر چه به من نزدیکتر میشد، گرم و گرمتر میشدم. به من که رسید، همراهش شدم و با هم به طرف درخت توت وسط حیاط رفتیم. ایشان از من پرسیدند: از من چه میخواهی؟

من گفتم: آقا ! من مریضم. شفا میخواهم. آقا با مهربانی فرمودند: شفا که گرفتی. دیگر چه میخواهی؟

من گفتم: اگر شفا بگیرم دیگر چیزی نمیخواهم.

امام لبخندی زدند و درحالیکه از من دور میشدند، فرمودند: به خانه برگرد. دیگر نگران نباش.

اشک و لبخند در چهره دختر به هم گره میخورد. دختر نگاه بارانی اش را به مادر دوخت و گفت: من شفایم را از دعای خیر شما دارم ...

برای مادر عجیب بود. هر بار دخترش بعد از تشنج دچار لکنت زبان میشد، اما حالا میتوانست جملات را کامل بیان کند.

دکتر دستور انجام آزمایش داد. او اندیشناک چشم به برگه های آزمایش دوخت. هنوز متحیر بود. ولی آنچه که از نتیجه آزمایشها بر می آمد، حاکی از عدم امواج تشنجی و سالم بودن مغز بود. پزشک به پدر و مادر گفت: دختر شما مرخص است و نیازی به درمان طبی ضدتشنجی ندارد. آنها به سوی خانه رهسپار شدند. جمعیتی از اقوام و همسایگان منتظر ورود آنها بودند تا معجزه امام هشتم(ع) را با چشم خود مشاهده کنند.

 و بدین صورت در بهار سال 1383 خانم ن–و از بجنورد با لطف خداوند و عنایت مولا علی بن موسی الرضا(ع) سلامتی از دست رفته اش را بازیافت و باردیگر نهال زندگی پدر و مادری پر از شکوفه های امید شد.

 با نام رضا به سینه ها گل بزنید

با اشک به بارگاه او پل بزنید

فرمود که هر زمان گرفتار شدید

بر دامن ما دست توسل بزنید

شکوفه باران شفا(داستان واقعی یک معجزه)

چشمهایش را که باز کرد٬ نور مهتابی پاشید داخل چشمهایش. به ساعت دیواری نگاه کرد. ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب بود. چرا این موقع شب هنوز برقها روشن است؟

دختر به یکباره نشست و به مادر که در کنج اتاق نشسته بود و قرآن میخواند٬ خیره شد. دلهره همه وجودش را پر کرد. مادر هنگام نگرانی و بی قراری به قرآن پناه میبرد و از خدا کمک میخواست. گیج شده بود. هزار علامت سوال در ذهنش آمده بود که چرا این موقع شب ٬ مادر بیدار است؟  پدر کجاست؟

از جا برخاست ٬به سوی مادر رفت.

- مامان! بابا کجاست؟

مادر با مهربانی به او نگاه کرد و گفت: هنوز نیامده.

- چرا به بابا زنگ نمیزنین؟

- گوشی اش خاموش است.

دختر دلش گرفت و به طرف پنجره رفت. آن را گشود. شب روی سر شهر سایه انداخته بود. ابرهای تیره آسمان را پوشانده بود. باران با قطره های درشت میبارید و تن خسته خیابان را میشست. در این شب بهاری خیابان خلوت از شلوغی و هیاهوی روز نفس راحتی میکشید. چراغ خانه ها خاموش بود و همه جا تاریک. دختر نگاهش را به آسمان دوخت ٬از خدا سلامتی پدرش را خواست. یک سیاهی از انتهای خیابان پیدا شد. نزدیک و نزدیکتر شد. دختر شادمان فریاد زد: مامان ٬ بابا اومد!!

پدر ٬پیاده درحالیکه موتور خاموشش را با خود می آورد٬ به خانه نزدیک شد. دختر شتابان در را گشود. چهره تکیده و خیس پدر ٬خسته تر از همیشه بود. قطرات باران از لباسهایش میچکید. صورت پدر خونی و بود و دستهایش خراش داشت. دختر از دیدن این صحنه ٬چهره اش را ترس و اندوه پوشاند. دستهایش سرد و بدنش سست شده بود. آرام آرام روی پاهایش نشست. مادر کنار پدر نشسته و بر روی زخمهای او مرهم میگذاشت.

قطرات اشک بی اختیار صورت دختر را می شست. خیلی دلش گرفته بود. به رخت خواب رفت و چشم بر هم گذاشت. چشمهای کم نور پدر از یک سو و تاریکی و بارندگی از سوی دیگر باعث زمین خوردن او شده بود.

بیرون باران تند میبارید. صدای برخورد قطرات باران با پنجره و صدای رعد همراه با ریزش آب از ناودانها سمفونی ناموزونی را مینواخت که اعصاب او را میخراشید. دختر سرش را در بالش فرو برد و گریست. چشمهایش را بست. پلکهایش خسته و سنگین شده بود. پدر درحالیکه میخندید٬ سوار بر موتورسیکلت به سویش می آمد. یکباره به زمین خورد. دختر شتابان خود را به پدر رساند. خون گرم بر آسفالت راه گرفته بود.خانه خیلی بزرگ شده بود. همه با لباس مشکی در رفت و آمد بودند.صدای گریه مادر توی سرش میپیچید و خیره به عکس پدر نگاه میکرد. دور لبها و روی گونه هایش سوزن سوزن میشد. یکباره فریادی زد. لرزید و لرزید. مادر و پدر با شنیدن فریاد او بالای سرش آمدند. او میلرزید. آنها همه تلاش خود را کردند که او را بیدار کنند٬ اما فایده ای نداشت ...

ادامه دارد...

 

بر گرفته از مجله زائر- نویسنده: محبوبه علیان نژادی 

خدا وجود دارد!

 مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در بین کار گفتگوی جالبی بین او و آرایشگر در گرفت.

آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع "خدا" رسیدند، آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.

مشتری پرسید: چرا باور نمیکنی؟

آرایشگرجواب داد: کافیست به خیابان بروی تا بدانی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو اگر خدا وجود داشت پس چرا این همه مردم مریض می شوند؟

بچه های بی سرپرست پیدا میشود؟

اگر خدا بود نباید درد و رنجی وجود میداشت؟

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میدهد این همه درد و رنج وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

 به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده و ظاهری کثیف و به هم ریخته .

 مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد. او به آرایشگر گفت: می دانی چیست ؟ به نظر من هم آرایشگری وجود ندارد.

آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم .

مشتری با اعتراض گفت: نه. آرایشگرها وجود ندارند. چون اگر وجود داشتند، هیچکس مثل مردی که بیرون بود پیدا نمی شد با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده.

آرایشگر گفت: نه بابا آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تایید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و به دنبالش نمی گردند.

برای همین است که که این همه درد ورنج در دنیا وجود دارد!

طبیعت کیش

 

سلام خدمت دوستان و بزرگواران

این عکسها رو در سفر کوتاهمون به کیش گرفتم

هوا خیلی گرم بود  ولی بازم خوب بود

حالا به هنر عکاسی بنده توجه کنید

 

اولین عکس منظره طلوع خورشید. دقت کنید طلوع خورشید نه غروب

دومین عکس خرچنگهای نان به دست. جالبه نمیدونستم خرچنگها هم نون دوست دارن

 سومی یه خرچنگ خجالتی که سرشو یوایشکی از آب بیرون آورده  

ادامه مطلب هم داره ه ه . اونم ببینید

ادامه نوشته

از زیباترین سفر دنیا برگشتم ...

سلام خدمت شما دوستان عزیز و همراهان مهربان

از یکایک شما بابت این همه لطف سپاسگزارم.

پیامهای زیباتون رو خوندم و واقعا لذت بردم.

۱۲ روز سفر به بهترین جای دنیا مثل برق گذشت.

انگار خواب بودم ...

برای همه شما دعا کردم.

 آرزو دارم قسمت همه شما بشه سفری که با همه سفرها فرق میکنه.

سفری که روح در اون به پرواز درمیاد و جسم رنجور انسانها در برابر عظمت الهی به خاک سجده میکند.

سفری که در آن همه به یک چیز میاندیشند.

معبود مهربان...

این سفر و معنویاتش مثل شهدی میمونه که تا کسی اون رو نچشه مشتاقش نمیشه.

امیدوارم همه شما عزیزان از این شهد شیرین بنوشید.

انشاالله در پستهای بعدی از خاطرات این ۱۲ روز مینویسم.

باز هم از همه شما ممنونم

خداحافظ


سلام دوستان

 

به امید خدا دارم مشرف میشم حج ...

 

هنوز باورم نمیشه ...

 

امیدوارم تو این سفر بتونم بنده ای بشم که خدا میخواد.

امیدوارم بتونم از اون همه معنویت بهره ببرم و روحم رو روشنی ببخشم.

و امیدوارم لایق این سفر باشم و بتونم شکرش رو به درگاه الهی به جا بیارم.

به یاد شما دوستان مهربان هستم.

 

شما هم من رو هنگام دعا فراموش نکنید.

خیلی دلم میخواست بیام و بهتون سر بزنم، اما نتونستم ببخشید ...

 

تا حدود دو هفته دیگه

                     خدانگهدار

پاره آجر لازمه؟؟

 

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود نشسته بود و با سرعت زياد از خيابان خلوتي مي گذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان، پسركي پاره آجري را به سمت آن مرد پرتاب كرد.
پاره آجر به اتومبيل برخورد كرد. مرد به سرعت توقف كرد و  پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه  ديده است.
به طرف پسرك رفت و او را مورد عتاب قرار داد.
پسرك گريان و نالان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو جايي كه برادر فلجش روي زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك با گريه گفت: آقا اینجا خيابان خلوتي است. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاد و من چون توانايي بلند كردن او را ندارم احتیاج به کمک داشتم اما کسی را نیافتم. براي اينكه شما را متوقف كنم مجبور شدم از پاره آجر استفاده كنم ...



هرگز در زندگي آنقدر با سرعت حركت نكنيد كه ديگران براي جلب توجه شما، پاره آجر به سويتان پرت كنند.
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.
اما بعضي از اوقات به او گوش نمي دهيم و با سرعت و همه تلاشمان به دنبال اهداف خود هستيم ...

شعر...

 

شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد

خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

آه ای گنجشک های مضطرب شرمنده ام

لانه بر شاخه های لاغرم را باد برد

من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند

نیمم آتش سوخت٬ نیم دیگرم را باد برد

از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا

بیتهای روشن و شعله ورم را باد برد

یا همین نیمه همین معمولی ساده باز

دیر کردی نیمه عاشقترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را واکنم عمرم گذشت

وا نشد... بدتر از آن بال و پرم را باد برد

حامد عسکری

 

دلم در هوای غزل لک زده ست

برای لبت از ازل لک زده ست

دلم در تمنای گیسوی تو

و آن شانه های عسل لک زده است

بیابانی است این دل هرزه گرد

که در شوق کوه و کتل لک زده است

برای تو و صبح آغوش تو

به اندازه یک بغل لک زده است

پر از واژه های سراسیمه ام

که در التهاب غزل لک زده ست

محمدرضا ترکی

 

گاهی به نگاهت نگاه کن

    

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان  تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»

او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:

« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود.

 بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟»

 مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: «بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا فوت کرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است.»

نوروزتون مباااااااارک

 

        

تولدت مبارک...

 

سلام خدمت همه دوستان بزرگوارم

دوستانی که توی این یک سال من رو همراهی کردند و همیشه نسبت به من لطف و مهربونی داشتند.

چرا که اگر کمک دوستان نبود الان صبح بهاری هم نبود

 بله امروز تولد صبح بهاریه

خیلی خوشحالم که صبح بهاری هست چراکه به واسطه اون خودم رو در کنار دوستان گلی چون شما میبینم

توی این یک سال با دوستانی با سن و سال مختلف٫ سلایق و عقاید و روحیات  متفاوت آشنا شدم.

خلاصه اینکه از آشنایی با شما واقعا خوشحالممممممممممممم

و از همه شما عزیزان ممنونممممممممممم

 

 صبح بهاری تولدت مبارک

روزهای بهاری ...

 

زمستون هم داره به اتمام میرسه و از همین الان عطر خوش روزهای بهاری رو میشه استشمام کرد.

فصل نو شدن و طراوت و تازگی. 

انگار همه مثل درختها از خواب زمستونی بیدار شدن و برای آغازی دوباره شروع به  جنب و جوش و تکاپو می کنند.

خیابونا٬ خونه و آدمها همه حال و هوای دیگه ای دارن.

شاید یکی از قشنگیهای بهار برای ما ایرانیها همینه.

این روزا یه ذوقی تو دلهامون هست.

یاد عید نوروز و مهمونی ها و عید دیدنیها  می افتیم.

یاد درختهای پرشکوفه

یاد سرسبزی و طراوت

یاد خنده و شادی

یاد زندگی ...

 

 

فروشگاه شوهررر

یک فروشگاه که شوهر می فروشد در نیویورک جاییکه یک زن ممکن است برای انتخاب یک شوهر آنجا برود افتتاح شده

مابین دستورالعمل ها در قسمت وروی  توضیحی در مورد عملکرد فروشگاه وجود دارد:

-   شما مجازید فروشگاه را فقط یک بار ویزیت کنید.

- شش طبقه موجود است در هر طبقه مردانی با ویژگیهای مشخصی قرار دارند.  هر چه خریدار بالا می رود این ویژگیها افزایش می یابد.

- شما ممکن است مردی را از یک طبقه  انتخاب کنید یا ممکن است ترجیح دهید به طبقه بالاتر بروید اما شما نمی توانید به طبقه پایین تر بر گردید مگر برای خروج از ساختمان .

 

یک مشتری وارد میشود


طبقه یک: این مردان خوش اخلاقند ، شغل دارند و خدا رو دوست دارند.

 مشتری تصمیم میگیرد به طبقه دوم برود.

طبقه دو: این مردان خوش اخلاقند ، شغل دارند ، خدا و خانواده رو دوست دارند

 مشتری کمی لبخند میزند اما تصمیم میگیرد به طبقه سوم برود

طبقه سه: این مردان خوش اخلاقند ، شغل دارند ، خدا و خانواده رو دوست دارند و خیلی خوش قیافه هستند

 مشتری به معنای رضایت سری تکان میدهد اما به طبقه چهارم میرود.

طبقه چهار: این مردان خوش اخلاقند ، شغل دارند ، خدا و خانواده رو دوست دارند، خوش قیافه هستند و در کار خانه کمک می کنند

مشتری هیجان زذه است. قبولش واقعا سخته...باورش نمیشه

اما او به طبقه پنجم میرود و شرایط را می خواند.

طبقه پنج: این مردان خوش اخلاقند ، شغل دارند ، خدا و خانواده را دوست دارند ، مجلل هستند ، در کار خانه کمک می کنند و حرکات قوی رمانتیک دارند  
مشتری خیلی فریفته شده و ذوق زده است اما به طبقه ششم میرود و شرایط را میخواند

طبقه شش: شما 4316012 مین بازدید کننده این طبقه هستید...

در این طبقه هیچ مردی وجود ندارد و این طبقه فقط برای این ساخته شده که ثابت کند راضی کردن زنان غیر ممکن است
با تشکر از خرید شما از فروشگاه شوهر ...

لطفا هنگام خروج مراقب باشید که زیاد از کوره در نرید...

روز خوبی داشته باشید.

  

 

28 صفر



رحلت حضرت رسول اکرم(ص)

و شهادت حضرت امام حسن مجتبی

بر شما تسلیت باد