پشت پنجره نشست. باز بی خوابی به سرش زده بود و می خواست ستاره ها را بشمرد.
چشمان پر غمش را به آسمان دوخت، آهی سر داد و زیر لب زمزمه کرد:
چه عظمتی.....
واقعا من در این دنیای بزرگ چقدر کوچک و ناچیزم!

اشک در چشمانش حلقه زد. خیلی دلش می خواست درد دل کند، اما خجالت می کشید.
روزهای گذشته را مرور کرد. بغض گلویش را فرو داد:
من .... من به تو خیلی بدی کردم.
من هیچ وقت سعی نکردم آن کسی باشم که تو می خواهی. می دانم.....
می دانم تو هیچ وقت بد مرا نخواستی. اما من باز هم به تو پشت کردم.... فراموشت کردم.....
گم شدم....
در این دنیای بزرگ گم شدم.... غرق شدم.....

قطره های اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد:
خواهش می کنم نجاتم بده.
یادت هست هر بار اشتباه کردم و برگشتم و گفتم مرا ببخش، قبول کردی؟
یادت هست گفتی برایم بهترین دوستی؟
یادت هست گفتی همیشه در کنارم هستی؟
یادت هست گفتی برایم از همه کس مهربانتر هستی؟
یادت هست؟

آری.... تو به یاد داری، این من بودم که فراموش می کردم دیگر از تو جدا نشوم.
این من بودم که رهایت می کردم و گم می شدم و تو باز مرا پیدا می کردی.

تا چند روز پیش فکر می کردم همه چیز دارم.
فکر می کردم خیلی ها مرا دوست دارند و برای خیلی ها مهم هستم.
اما حالا تنهای تنهایم. پروردگارا به دادم برس.....
خدایا صدایم را می شنوی؟

سرش را به شیشه تکیه داد و اشک ریخت. شرمنده بود.
با خود می اندیشید که آیا لیاقت این را دارم که باز هم خدا جوابم را بدهد؟

ناگهان تلفن به صدا درآمد. با قدمهای لرزان جلو رفت و گوشی را برداشت:
الو ....

صدای گرمی در گوشش پیچید:
سلام
خوبی؟
معلوم هست تو کجایی؟ ببخشید دیر وقت تماس گرفتم. راستش یک دفعه به یادت افتادم.
گفتم زنگ بزنم و احوالت را بپرسم. حالت خوبه؟

لبخند بر لبانش نقش بست. گوشی تلفن را به سینه اش چسباند.
چشمانش را بست و زیر لب گفت:
خدای مهربانم میدانستم هرقدر بد باشم تنهایم نمی گذاری. از تو ممنونم.
اگر تو به یادش نمی آوردی او هرگز به من زنگ نمی زد.
دوستت دارم. تو بهترینی.....