من با شکوفه های درخت حرف می زدم و با صدای جیک جیک گنجشکها آشنا بودم.
با آب غریبه نبودم و در پیش آینه آبرو داشتم. آن سالهای پیش!
وقتی دروغ می گفتم یا خطایی می کردم، شب خوابم نمی برد!
امروز حتی اشکهایم به اشکهای کودکی پاک و معصوم من نمی مانند!
من اکنون آمده ام که سایه خدا را باز هم شاید در کنار خود احساس نمایم و در کنار او آرام گیرم.
آمده ام که اعتراف کنم به گناه خود و او را بخوانم.....


مصطفی کرباسیون



بر آب خانه خواهم ساخت و آسمان را سقف نیلوفرین خواهم کرد.
چون نیلوفرآبی از قید و بند رها خواهم شد و دل خویش را به آب خواهم زد چون نیلوفرآبی ....
خواهم شکفت از منتهای عشق به خورشید چون نیلوفر آبی ....
و روزی در هیچ غوطه خواهم خورد، سر مست و بی خیال چون نیلوفرآبی ....


مصطفی کرباسیون